سلامی ز قلبم بر این اغتشاش
که عظما ز تیغش شده آش و لاش
چو از کوی و برزن بخیزد خروش
خزیده هراسان به
سوراخِ موش
نگوید کلامی ز راهِ خرَد
شِکرهایِ بیجا فراوان خورد
فرو کرده سر را چو کبکی به برف
ببافد فسانه
در اثنایِ حرف
ندارد بسیج و سپاهِ شرور
توانی که او را رهاند ز گور
جوانانِ پاک و جسور و رشید
بکوبند طبلی که
کاوه شنید
نماند به خانه زنِ
سالمند
که ریگی پراند به قداره بند
دو روزی نمانده به فتحِ کبیر
برآید نمادی ز خورشید و شیر
ز شادی شکوفد لبِ مردمان
که نظمِ نوینی بسازد جوان

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر