ندارم رضایت من از دوزخم
که شِمری کِشاند
عنان و نخم
دریغا که دوزخ
ندارد دری
که آن را گشاید یدِ حیدری
نفهمند اینها لِسان عرب
ولاکن چه گویم ز
بزم و طرب؟
اگر پر بگویم ز جنگ
و جهاد
بگویند هذیان ببادم بداد
ندیدم نشانی ز
زندان و دار
نه ون هایِ گشتی پر
از پاسدار
چه تنگ است اینجا
فضای قفس
چو منقل فروزد
بگیرد نفس
چگونه ننالم ز حُکمِ
ابد؟
که پرهیز کردم من
از کارِ بد
گمانم که احکامِ
داور خطاست
گواهِ صدیقم جنابِ عطاست






