۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

لاله هایی که خواهند دمید

 


"تقدیم به سوگواران دی ماه"

دی ماه

با دستانِ یخزده اش

درِ خانه را کوبید

و ما

از پشت پنجره‌های دود گرفته

به خیابان نگاه کردیم.


خون

مثل بارانی تیره

روی شانه‌های شهر می نشست

و جوانی

در پیاده ‌رو بر زمین افتاد

بی‌آنکه نامش را کسی

تا صبح بر لب آورد.

ما از کنار دیوارهای سوخته گذشتیم

و صدای مادری را شنیدیم

که روسری‌ اش

بوی باروت می داد.


شیخِ خمیده قامت

در اتاقی گرم

دست‌هایش را به هم می‌مالید

و از ایمان و نصر سخن می‌گفت.

اما ایمان

سال‌هاست از این کوچه رفته است.

مثل پرنده‌ای

که دیگر به بام‌های دروغ برنمی‌گردد.


می‌گویند صبر کن

می‌گویند خدا بزرگ است

اما خدا

در چشمان دختری

که به خاک افتاد

کوچک شد.

کوچک ‌تر از گلوله‌ای

که قلبش را شکافت.


و ما

به سحرگاه  می‌ اندیشیم

و بادی که می آید

تا این شبِ ضخیم را با خود ببرد

و به لاله هایی

که روزی

از پشت همین دیوارها

خواهند دمید.

 

۱۴۰۴ بهمن ۲۹, چهارشنبه

به یاد لاله زاران آبدانان

 


از خون  جوانان   وطن لاله  دمیده

خونریز ز وحشت به ته چاه خزیده

هر با شرف از کاوهِ هشیار  شنیده

هنگامِ  ز جا کندنِ ضحاک رسیده

 

دزدند  فقیهان   و   پلیدند      امیران

کردند چپاول  چو مغول کشور ایران

کس نیست دگر شاد در این خانه ویران

بر ماست  که سوزیم سراپردهِ  شیطان


۱۴۰۴ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

دی ماه خونبار

 

 

بگوید  مادری  در غم   گرفتار

که چنگیزی کُند هر روز کشتار

بداند هر جوان کین شیخِ بدخیم

بیفتد   ناگهان  در  دامِ   تسلیم

بزودی می رسد آن روز از راه

برون  آید  به  خفت  از تهِ  چاه

چو گردد عاقبت از خواب بیدار

ببیند   ماتمِ   دی  ماهِ    خونبار

پشیمانی بسوزد جسم و جانش

ببندد هق هقی حلق  و دهانش

نه  از منقل بگیرد شور و حالی

نه رخسارش شود از شرم خالی

نویسد  با  زغالی رویِ دیوار:

"به رنجی جاودان گشتم گرفتار

نباشد ماندنم جز شرمساری

نه از رفتن بیابم رستگاری"

از خون جوانان وطن


از خون  جوانانِ  وطن  لاله  دمیده

خونریز ز وحشت به ته چاه خزیده

هر با شرف از کاوهِ هشیار شنیده

هنگامِ  ز جا کندنِ ضحاک رسیده


دزدند  امیران  و  پلیدند      فقیهان

کردند چپاول چو مغول کشور ایران

کس نیست دگر شاد در این خانه ویران

  بر ما ست که سوزیم سراپرده  شیطان



۱۴۰۴ بهمن ۲۴, جمعه

خداوند شصت

 


 

چو حاکم ز وحشت به کُنجی نشست

فرا خواند  از نو خداوندِ     شصت

خدایی که دارد به دوشش دو مار

بسازد  ز  سرهایِ   مردم   مُنار

خدایی که گیرد به دستش تفنگ

نشاند  به چشمانِ خوبان فشنگ

خدایی که باطل شمارد شرف

به نفعِ  فقیهان  بگیرد  طرف

خدایی  که  باشد  پلید  و  پلشت

بسوزد شماری به بازارِ  رشت

خدایی که نازد به  تیمور لنگ

بتازد به مردم چو میدان جنگ 

خدایی  که گوید بظاهر ز ناس

ولی چشم بندد به هر  اختلاس

خدایی که صوتی به طوسی  دهد

کزان دستِ شهوت به کودک نهد

نخواهند مردم خدایی  شرور

فرستند او را بزودی به گور

فقیهی که سازد خداوندِ خویش

ببیند جزایی   ز اندازه    بیش


۱۴۰۴ بهمن ۲۳, پنجشنبه

حدیثِ سرنگونی

 

 

کجا  پنهان  شده  این  پیرِ لجباز؟

مگر طوسی کند این نکته را باز

خدا داند از این شب هایِ خلوت

ز دود  و منقل  و آلاتِ  شهوت

نفهمد  نقشه هایش را  زرشکی

ز ناچاری بگوید حرفِ کشکی

نخوابد  تا  سحر  منفورِ  ملت

که با پشتک شده چوپانِ دولت

سپاهی می خروشد در خیابان

ولی  لرزد ز ترسِ روزِ پایان

مُجی سرگرمِ  ارسالِ  دلار است

چو داند آخرش شکل بشار است

ز  هر راهی خورَد نانی   بسیجی

که راضی می شود با هر هویجی

نمی داند  علی تکلیفِ خود   را

که امشب در رَوَد یا صبحِ فردا؟

ز رعدی بشکند خوابِ سحرگاه

بریزد  بر سرش سقفِ کمینگاه

ز دندانش چکد هر لحظه خونی

چنین   باشد  حدیثِ  سرنگونی

۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

غیبت هر روزه حیدر

 



چرا  حیدر  کُند  هر روز غیبت؟

مگر ترسد ز روزِ جام و شربت؟

بزودی می رسد آن روز از راه

برون  آید  به  خفت  از  تهِ چاه

چو گردد عاقبت از خواب بیدار

ببیند  حاصلِ  رگبار  و   کشتار

پشیمانی بسوزد جسم و جانش

ز زاری بشکند تاب و توانش

نه از طوسی بگیرد شور و حالی

نه رخسارش  شود از شرم خالی

نویسد  با  زغالی   رویِ  دیوار

"به رنجی بیکران هستم گرفتار

نباشد ماندنم جز شرمساری

نه از رفتن بیابم رستگاری"