مرگ بارد همچو باران از هوا
پس کجایی ای طبیبِ بی وفا؟
رفته ای در سنگری
از ترسِ جان؟
یا شراکت می کنی با جان ستان؟
گر نداری در ستم مسئولیت
ترک کن این مسندِ بی خاصیت
مرگ بارد همچو باران از هوا
پس کجایی ای طبیبِ بی وفا؟
رفته ای در سنگری
از ترسِ جان؟
یا شراکت می کنی با جان ستان؟
گر نداری در ستم مسئولیت
ترک کن این مسندِ بی خاصیت
چه رازی است در ذات این روزگار
که ظالم به دوزخ رود از مزار؟
ولاکن ندانم چرا واعظان
نبینند نقدا ز جنت نشان؟
مگر آن عباپوشِ راحل نگفت
که ملا در آغوشِ حوری بخفت؟
چه رازی است در ذاتِ این روزگار
که
ظالم به دوزخ جهد از
مزار؟
ولاکن
ندانم چرا زاهدان
نبینند نقدا
ز جنت نشان؟
مگر آن
عباپوشِ راحل نگفت
که عابد در آغوش حوری بخفت؟
چو اخبارِ جاری به دوزخ رسید
بهشتی به بیت
خمینی دوید
در آنجا چو رخسارِ عظما بدید
ز شادی
در آغوش اکبر پرید
همی گفت احمد به یارانِ غار
حسن گر
بیاید بگیرم قرار
خروشید راحل که محسن کجاست؟
به دور از سپاهی دو پایم هواست
ز حُجره
بیامد برون اردشیر
که گوید به آقا ز جنگِ اخیر
دریغا
که پشتِ نظامت شکست
سپاهت به شامِ غریبان نشست
بکُشتیم
روزی هزاران جوان
که خیزد بخاری از آن جمکران
چو شمشیرِ مهدی هویدا نشد
دکانِ
ولایت به کُل تخته شد
نمانده نشانی ز گورت بجا
که کردی اماما جهنم بپا
چو
پاشید از هم سپاهِ پلید
دگر نیست ترسی ز دیوِ سپید
به کنجی نشین و مکن قیل و قال
به دورِ
دهانت بنفشه
بمال
فرستاد هدهد پیامی ز قاف
زمانت سرآمد تو ای فرشباف
دگر نیست فرصت که لوله کُنی
دلاری به خویشان حواله کنی
ندیدی که حیدر چه بیچاره شد؟
چو آمد ز چاهش دو صد پاره شد
مبادا فریبت دهد اردشیر
سپاهی نگردد ز کشتار سیر
ز سردار قدسی نگویم بسی
که پایان او را نتابد کسی
سلامی که استاد ویروس بود
خشابش مسلح به واکسن نبود
ز تندیسِ قاسم غباری نماند
چه باکی که حیدر به عرشش نشاند
کمینگاهِ ایمن نیابی، نَگَرد
بگیرند خِفتت، بپیچی ز درد
اگر از شرف بُرده ای بهره ای
چرا چون خمینی تو خونخواره ای؟
چو سیمرغ گوید که تسلیم شو
سپهدارِ این جنگِ ننگین مشو
ترک گوید اهل ایمان گفتمان
کی برآید حاصلی از گفتگو؟
جنگ روید در سراب صلح جو
چون نگویم من سخن با دیگران
صلح چرخد بر سرم چون سایه بان
بظاهر نوشتی پیامی بلند
کلامی سخیف و پر از بند و پند
مزن حرف بیجا دگر
مجتبا
که هستی تو خورشید آل وبا
نگفتی چگونه تو رهبر شدی؟
حریفِ
رقیبانِ انتر شدی؟
بنازم به ترکیب ژن های خوب
نسازند رهبر ز سیمان و چوب
چو ژن برتر از دانش آمد پدید
سخن از حکیمان نباید شنید
پدر بست دل را به بمب اتم
فرو کرد آن را به کوههای قم
تو سر را بگردان ز خط پدر
مکن عمر ما را در این ره هدر
بدنبالِ رادان چو
لنگان روی
چو تیمور بدنامِ دوران شوی
اگر زنده ماندی ز دستِ قضا
پیامِ دگر را مخوان در خفا