بگوید مادری در غم گرفتار
که چنگیزی کُند هر روز کشتار
بداند هر جوان کین شیخِ بدخیم
بیفتد ناگهان
در دامِ تسلیم
بزودی می رسد آن روز از راه
برون آید به
خفت از تهِ چاه
چو گردد عاقبت از خواب بیدار
ببیند ماتمِ دی
ماهِ خونبار
پشیمانی بسوزد جسم و جانش
ببندد هق هقی حلق و دهانش
نه از منقل بگیرد شور و حالی
نه رخسارش شود از شرم خالی
نویسد با زغالی رویِ دیوار:
"به رنجی جاودان گشتم گرفتار
نباشد ماندنم جز شرمساری
نه از رفتن بیابم رستگاری"






