۱۴۰۴ بهمن ۲۲, چهارشنبه

غیبت هر روزه حیدر

 



چرا  حیدر  کُند  هر روز غیبت؟

مگر ترسد ز روزِ جام و شربت؟

بزودی می رسد آن روز از راه

برون  آید  به  خفت  از  تهِ چاه

چو گردد عاقبت از خواب بیدار

ببیند  حاصلِ  رگبار  و   کشتار

پشیمانی بسوزد جسم و جانش

ز زاری بشکند تاب و توانش

نه از طوسی بگیرد شور و حالی

نه رخسارش  شود از شرم خالی

نویسد  با  زغالی   رویِ  دیوار

"به رنجی بیکران هستم گرفتار

نباشد ماندنم جز شرمساری

نه از رفتن بیابم رستگاری"


۱۴۰۴ بهمن ۲۰, دوشنبه

انتظار میهن از ارتش

 

 

به ارتش خیره گشته چشمِ ایران

که   دارد  انتظاری  از  دلیران

چو بیند جوی خون در هر گذرگاه

کِشد آهی از  این  کشتارِ   جانکاه

فقیهی با سرشتی زشت و بیمار 

گزیده  بدترین گُرگانِ  خونخوار

کدامین با شرف از خون خورَد نان؟

چرا  انسان    دَرَد   شریانِ   انسان؟

سپاهی دشمن این  سرزمین  است

تبهکاری پلشت و پُر ز کین است

در این خاکی که روید سروِ آزاد

نگردد   لشگری  ابزارِ     بیداد

اگر خوانی دو برگ از شاهنامه

بیابی  راهِ خود   در این   زمانه

نریزد خون کس سربازِ میهن

که  داند رسم  و آیینِ  تهمتن

چو میگیری کمانت را در آغوش

مکُن  جان  دادنِ  آرش فراموش

شکن پیمانِ خود با بیتِ شیطان

که آید روزِ نو  پیش از بهاران

 


۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

آهنگِ پیکار

 


کدامین با شرف از خون خورد نان؟

مگر کرکس   دهد  فرمان به انسان؟

ندارد   عاطفه    فرزندِ   ضحاک

بکارد لاله ای هر جای این خاک

بریزد بر سرش  آوارِ کشتار

که خواند ملتی آهنگِ پیکار



۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

سه بیتی های انقلابی

 


تکان هایِ خیزش چو گردید بیش

هراسید   حیدر     تراشید  ریش

شتابان عباهایِ پیشین بسوخت

لباسی به مانندِ  انسان بدوخت

سپس رفت جایی  ز انظار دور

ندانست  آسان  بیفتد    به  تور



 

چو آمد  ز هر سو صدایِ خروش

فرو رفت حیدر  به سوراخِ موش

دو بستی کشید و از حال  رفت

به رویایِ طوسی سبکبال رفت

چو از دودِ منقل هوا گشت تار

بیفتاد  قلبش  چو عقلش ز کار




چو  آخر بشد  نوبتِ مجتبا

درآورد موشک ز زیرِ عبا

درو کرد جمعی  ز جان هایِ پاک

که دزدد  دلاری ز هر جای خاک

ندانست  ابله  که  افتد  به  دام

بنوشد هراسان شرنگی ز جام






پزشک خونریز

 



به  مکتب رفته ای   ای  فتنه انگیز

که ابزاری شوی در دستِ خونریز؟

کدامین با شرف از خون خورَد نان؟

چرا  پرپر  کنی  گل هایِ    بستان؟

ندارد عاطفه  فرزندِ  ضحاک

بتوزد کینه ها بر هر گلِ پاک

مریضی چون دهد فرمانِ کشتار

حکیمی کی  کُند خونابه نشخوار؟

ندانی کشتنِ انسان گناه است؟

نگوید آینه رویت سیاه است؟

چو بر خونخواره ای دل داده ای تو

به    گردابِ  بلا       افتاده ای   تو

بسوزد هر طبیب  از کرده هایت

مزن آتش به جان  با نسخه هایت

بریزد این بساطِ  خون و بیداد

شکن پیمان خود با شیخِ جلاد

اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط

بزن  امشب  لبی بر جامِ  سقراط

۱۴۰۴ بهمن ۱۵, چهارشنبه

پرسش هایی از پزشکیان

 


به  مکتب   رفته ای    ای  فتنه انگیز

که چون تیغی شوی در دستِ خونریز؟

مریضی چون دهد فرمانِ کشتار

حکیمی کی  کُند خونابه نشخوار؟

ندانی کشتنِ انسان گناه است؟

نگوید آینه رویت سیاه است؟

چو بر خونخواره ای دل داده ای تو

به    گردابِ  بلا       افتاده ای   تو

بسوزد هر طبیب  از کرده هایت

مزن آتش به جان با نسخه هایت

بریزد این بساطِ  خون و بیداد

شکن پیمان خود با شیخِ جلاد

اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط

بزن  امشب  لبی بر جامِ  سقراط

۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه