۱۴۰۵ آبان ۸, جمعه

هالووین - به یاد گل های پرپر شده دی ماه


 


 

- دلم شور می زنه، اینجا خیلی سرده ... آخه یه چیزی بگو مامان.

دختر که با دست چپ آیفونش را گرفته بود با دست راست دستگیره ویلچر را فشار می داد. مراقب میانسال که معلوم بود همه جای بیمارستان را مثل کف دستش می شناسد به نرمی گفت:

- توی این قسمت مریض خونه بیشترِ موبایل ها از کار می افتن.

بعد برای اینکه خاطر جمع شود که بیمارِ رنگ پریده منظورش را درست فهمیده همان مطلب را با کلمات ساده تری تکرار کرد. پوپک سری تکان داد و آهی کشید. راهروها و آسانسورها پر از آدم بودند، از نوزادان ناآرام تا سالخوردگان نیمه جان، و او با دهانی نیمه باز به اطراف نگاه می کرد. بالاخره وارد بخش رادیولوژی شدند و در مقابل میز پذیرش در ته صف به انتظار ایستادند. پوپک به طرف مراقب خود چرخید و چیزی پرسید.

- نگران نباش، تا ظهر کارمون تموم می شه و بر می گردیم به بیمارستان خودمون.

دختر بیقرار بود. مراقب همان جملات را تکرار کرد، بار دوم کلمه به کلمه و با لبخندی مادرانه. پوپک مکثی کرد و دوباره چیزی پرسید.

- منظورت جشن هالووینه؟ درست نمی دونم.

دختر چیزی گفت، زیر لبی.

-  شاید دو سه هفته دیگه باشه، آخه هالووین که مال استرالیایی ها نیس.

انگار دیگه  حوصله نداشت  که حرف هایش را تکرار کند. تلفن را  از جیب روپوش سبزش بیرون کشید و مشغول وبگردی شد.

پوپک به تلویزیون خیره شده بود و  زد و خوردهای خیابانی فرانسه را دنبال می کرد که  نوبت به آنها رسید. مراقب  کاغذی را به کارمندی که پشت دیوارک شیشه ای نشسته بود  داد و گفت:

- انگلیسی پوپک زیاد خوب نیس، برای پر کردن فرم ها کمکش می کنم. من لارا هستم.

لارا صندلی چرخدار را به گوشه خلوت تر سالن برد و مشغول تکمیل فرم ها شد.

- سابقه جراحی و خوابیدن در بیمارستان داری؟

- آره، بعد از اون شب لعنتی مدتی بستری بودم.

مراقب به اطلاعات دقیق تری نیاز داشت.

- بخدا جزییاتش درست یادم نیس. بهتره خودتون از مامانم بپرسین.

پوپک  شماره ای گرفت و تلفن را به لارا داد. لارا به اطراف نگاه کرد و به طرف میزی رفت. پوپک با چشمانِ نگرانش او را دنبال کرد. مراقب چیزهایی روی فرم ها نوشت و برگشت.

- همه اطلاعات را ازش گرفتین؟

- نه نشد، توی جلسه بود. تا نیم ساعت دیگه خودش تماس می گیره.

- اون همیشهِ خدا سرش شلوغه، توی تهران هم همین جوری بود.

لارا نگاهی به ساعتش انداخت و به طرف آب سردکن رفت و با یک لیوان کاغذی برگشت.

- پوپک جان، ساعت ده باید قرصت را بخوری، یادته که دکتر چی گفت؟

دختر با چشمانی مات نگاه کرد.

- دکترِ سومی، همون دکتر بلند قدی که برای ام آر آی ما را فرستاد اینجا.

- خوب شد که شما باهام هستین، این روزا همه چی زود یادم میره.

دختر قرص را با اکراه در دهانش گذاشت و با دست لرزانش لیوان را بالا برد و جرعه ای نوشید. چند قطره ای هم روی لباسش ریخت.

- پارسال یه دانشجوی ممتاز بودم و حالا ...

ترجیح داد ادامه ندهد، شک داشت کسی حرفش را باور کند.

لارا دستی به موهای بلند پوپک کشید، به آرامی نشست و کتابی را از کیفش بیرون آورد و در رمانش غرق شد.

پوپک اتفاقات دو روز گذشته را در ذهنش مرور می کرد، از وقتی که با آمبولانس او را از کلاس زبان به بیمارستان برده بودند. انگار چیزی آزارش می داد.

- راستی  دکتر یه چیزی گفت، کنتراست؟ این دیگه چیه؟

لارا انگشتش را لای کتاب گذاشت و جواب داد:

- یه ماده رنگیه که بعضی وقتا به مریضا تزریق می کنن تا عکسای بهتری بگیرن.

پوپک چشمانش را بست، دندان هایش بهم می خورد.

تلفن لارا زنگ زد. سرپرست اش بود، او گزارش کوتاهی داد و به خواندن ادامه داد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت و یواش یواش اضطراب پوپک کمی کمتر شد.

- پوپک، راستی مامانت خیلی خوب انگلیسی حرف میزنه.

- آره، آخه در زمان دانشجویی چند سال توی استرالیا زندگی کرده، من هم توی سیدنی دنیا اومدم.

چشمان لارا برقی زد و گفت:

- چه دنیای عجیبیه! پس همشهری هستیم.

- نمیدونم، شاید!

- خوب، چیزی از سیدنی یادت هست؟

- نه، آخه فقط سه سالم بود که به ایران برگشتیم.

پوپک دوباره به فکر فرو رفت.

- خیلی دلم می خواد دوباره  برم سیدنی، خدا کنه زودتر خوب بشم.

لارا شیشه های عینکش را با حوصله تمیز کرد و گفت:

- حالت که خوبه، سردردت هم بزودی بر طرف میشه.

- راستی شما زمان المپیک اونجا بودین؟

- آره، سال آخر دبیرستان بودم.

پوپک شروع کرد به شمردن با انگشت هایش. بعدش گفت:

- پس چی شد که اومدین بریزبن؟

- برای کار اومدم اینجا، بعدش ازدواج کردم و دیگه موندم.

جوان بلند قدی لنگ لنگان از کنارشان گذشت. لباس ورزشی پوشیده بود و به کمک واکر راه می رفت. پوپک با نگاهش او را تا آخر کریدور دنبال کرد و آهی کشید.

- یکی از عکسای بچگی ام را پدرم قاب کرده و روی میز تلویزیون گذاشته.

- لابد توی سیدنی گرفته شده، نه؟

- آره، فکر کنم  روی تلفنم دارمش.

لارا نگاهی به عکس کرد و پرسید:

- این پسره کیه که روی توپ فوتبال نشسته؟

پوپک سرش را پایین انداخت و با گوشه آستین اشک هایش را پاک کرد. زمانی طول کشید تا به خودش مسلط شود.

- اون پدرامه، از من چهار سال بزرگ تر بود.

تلفن پوپک به صدا در آمد و او آن را به لارا داد.

لارا فرم ها را روی میز گذاشت و تمام قسمت های خالی را پر کرد و همه را به کارمند پذیرش پس داد.

تلویزیون تازه اخبار ساعت یازده را شروع کرده بود که پرستار جوانی با عجله آمد و پوپک را صدا کرد. هر سه به اتاقی در کنار دستگاه بزرگ عکسبرداری رفتند. پرستار دیگری که چشمان بادامی داشت آمد، برای چک کردن حال پوپک و وصل کردن سوزن کانولا. فشار خون و میزان اکسیژن طبیعی بود  ولی ضربان قلبش بالاتر از صد. دو باره  و با دستگاه دیگری اندازه گرفت، همچنان بالا بود. پرستار گفت که باید با متخصص مشورت کند.

لازم بود که قرصی بخورد تا ضربانش پایین بیاید، باید به سالن انتظار بر می گشتند و بیست دقیقه ای صبر کنند.

لارا مجله ای را از روی میز کلینیک برداشت و گفت:

- این پارک را ببین، اینجا دارن یک استادیوم بزرگ می سازن برای المپیک بریزبن.

- این پارک کجای شهره؟

- اتفاقا به این بیمارستان خیلی نزدیکه، شاید موقع برگشتن از کنارش رد بشیم.

پوپک به مجله خیره شد و زیر لب چیزی گفت.

- بلندتر بگو، نشنیدم.

- پدرام فوتبالیست خوبی بود، عاشق جام جهانی و المپیک هم بود.

- مگه اتفاقی براش افتاده؟

پوپک ساکت ماند. هفته قبل که سعی کرده بود داستان پدرام را برای دو تا از همکلاسی هایش توضیح بدهد به جایی نرسیده بود. تصمیم گرفته بود تا انگلیسی اش بهتره نشده در این مورد چیزی نگوید.

پرستار برگشت و کانولا را آزمایش کرد، خوب وصل نشده بود. گفت که دست دیگر را باید آزمایش کند. رگ دست چپ بهتر بود. اما ضربان قلب هنوز بالا بود. قرار شد با دکتر مشورت کند. با داروی دیگری برگشت و گفت پانزده دقیقه دیگر باید صبر کنند. پوپک کلافه شده بود و ناخن هایش را می جوید.

بالاخره او را به روی تخت منتقل کردند و یکی از تکنسین ها روش تنفس هنگام عکسبرداری را به او یاد داد و چند باری تمرین کردند.

وقتی دکتر آمد نگاهی به پرونده روی میز کرد و اسم و تاریخ تولد پوپک را پرسید. بعد به جای بخیه های بالای پیشانی او اشاره کرد و گفت:

- توی ژانویه اینجا را جراحی کردن، میدونی چرا؟

- دو تا ساچمه ...

 بغض نگذاشت جمله اش را تمام کند.

دکتر ریش جو گندمی اش را خاراند و گفت:

- گزارش ها رو خوندم، خیلی شانس آوردی.

- درسته، کاش برادرم ...

دکتر اظهار تاسف کرد و ریسک های عکسبرداری را به آرامی برایش توضیح داد و گفت که میزان خطر بسیار پایین است. در آخر از پوپک خواست که سئوال هایش را بپرسد.

- ببخشین، بچه های شما هم هالووین را دوست دارن؟

دکتر کمی عقب رفت و پدرانه گفت:

- آره، اون وقتا که توی آمریکا بودیم خیلی دوست داشتن. سئوال بعدی دخترم؟

- دکتر، بنظر شما من خوب میشم؟

- من گزارش عکسبرداری را برای دکترت می فرستم، حتما او جواب دقیقی بهت میده.

وقتی که دکتر و پرستار به اتاق کنترل رفتند پوپک زیر لب زمزمه کرد:

- قبل از اون دو شب لعنتی هیچ مشکلی نداشتم، الان نه ماهه که این سردرد لعنتی ولم نمی کنه.

 

عکسبرداری که انجام شد همان تکنسینی که روش تنفس را به پوپک یاد داده بود وارد اتاق شد و گفت:

- عکس های خوبی گرفته شد، کنتراست هم خوب عمل کرد.

- پس می تونیم بریم؟

- لطفا پانزده دقیقه ای صبر کنین تا مطمئن بشیم که حالتون کاملا خوبه.

- این سوزن کانولا را کی در میارین؟

- قبل از رفتن تون.

پوپک به ساعت دیواری نگاه می کرد و دست هایش را بهم می مالید. کمی بعد رو به لارا کرد و پرسید:

- شما نتیجه عکسبرداری را دیدین؟ بنظرتون کی خوب می شم؟

- نتیجه را برای دکترت می فرستن. می خوای به بابت زنگ بزنی؟

- او که اینجا نیس، حتی دیگه پاسپورت هم نداره.

- چرا؟

پوپک  بازهم ترجیح داد جوابی ندهد. آخر چطور می توانست به انگلیسی بگوید که پدرش ممنوع الخروج است؟ و اگر می توانست مطمئن نبود که لارا می توانست باور کند.

لارا دوباره دست های لرزان پوپک را در دستانش گرفت.

کمی که آرام تر شد، آیفونش را به لارا نشان داد و گفت:

- خودت ببین، پدرام عاشق هالووین بود، با ماسک و شنل سیاه. 

۱۴۰۵ آبان ۶, چهارشنبه

"چند روز مونده به هالووین؟"

 


- دلم شور می زنه، اینجا خیلی سرده ... آخه یه چیزی بگو مامان.

دختر که با دست چپ آیفونش را گرفته بود با دست راست دستگیره ویلچر را فشار می داد. مراقب میانسال که معلوم بود همه جای بیمارستان را مثل کف دستش می شناسد به نرمی گفت:

- توی این قسمت مریض خونه بیشترِ موبایل ها از کار می افتن.

بعد برای اینکه خاطرش جمع شود که بیمارِ رنگ پریده منظورش را درست فهمیده همان مطلب را با کلمات ساده تری تکرار کرد. پوپک سری تکان داد و آهی کشید. راهروها و آسانسورها پر از آدم بودند و او با دهانی نیمه باز به اطراف نگاه می کرد. بالاخره وارد بخش رادیولوژی شدند و در مقابل میز پذیرش در ته صف به انتظار ایستادند. پوپک به طرف مراقب خود چرخید و چیزی پرسید.

- حتما تا ظهر کارمون تموم می شه و بر می گردیم به بیمارستان خودمون.

دختر بیقرار بود. مراقب همان جملات را تکرار کرد، بار دوم کلمه به کلمه و با لبخندی مادرانه. پوپک مکثی کرد و دوباره چیزی پرسید.

- منظورت جشن هالووینه؟ درست نمی دونم.

او زیر لبی چیزی گفت.

-  شاید دو سه هفته دیگه باشه، آخه هالووین که مال استرالیایی ها نیس.

انگار دیگه  حوصله نداشت  که حرف هایش را تکرار کند. تلفن را جیب روپوش سبزش بیرون کشید و مشغول وبگردی شد.

چند دقیقه ای ثانیه ثانیه گذشت تا نوبت به آنها رسید. مراقب  کاغذی را به کارمندی که پشت دیوارک شیشه ای نشسته بود  داد و گفت:

- انگلیسی پوپک زیاد خوب نیس، برای پر کردن فرم ها کمکش می کنم. من لارا هستم.

لارا صندلی چرخدار را به گوشه خلوت تر سالن برد و مشغول تکمیل فرم ها شد.

- سابقه جراحی و خوابیدن در بیمارستان داری؟

- آره، بعد از اون شب لعنتی مدتی بستری بودم.

مراقب به اطلاعات دقیق تری نیاز داشت.

- بخدا جزییاتش درست یادم نیس. بهتره از مامانم بپرسین.

پوپک  شماره ای گرفت و تلفن را به لارا داد. لارا به اطراف نگاه کرد و به طرف میزی رفت. پوپک با نگرانی او را دنبال کرد. مراقب چیزهایی روی فرم ها نوشت و برگشت.

- همه اطلاعات را ازش گرفتین؟

- نه نشد، توی جلسه بود. تا نیم ساعت دیگه خودش تماس می گیره.

- اون همیشهِ خدا سرش شلوغه، توی تهران هم همین جوری بود.

لارا نگاهی به ساعتش انداخت و به طرف آب سردکن رفت و با یک لیوان کاغذی برگشت.

- پوپک جان، ساعت ده باید قرصت را بخوری، یادته که دکتر چی گفت؟

دختر با چشمانی مات نگاه کرد.

- همون خانم دکتری که برای عکس ام آر آی ما را به اینجا فرستاد.

- خوب شد که شما باهام هستین، این روزا همه چی زود یادم میره.

دختر قرص را با اکراه در دهانش گذاشت و با دست لرزانش لیوان را بالا برد و جرعه ای نوشید. چند قطره ای هم روی لباسش ریخت.

- پارسال یه دانشجوی ممتاز بودم و حالا ...

ترجیح داد ادامه ندهد، شک داشت کسی حرفش را باور کند.

لارا دستی به موهای بلند پوپک کشید، به آرامی نشست و کتابی را از کیفش بیرون آورد و در رمانش غرق شد.

پوپک اتفاقات دو روز گذشته را در ذهنش مرور می کرد، از وقتی که با آمبولانس او را از کلاس زبان به بیمارستان برده بودند. انگار چیزی نگرانش می کرد.

- راستی  دکتر یه چیزی گفت، کنتراست؟ این دیگه چیه؟

لارا انگشتش را لای کتاب گذاشت و جواب داد:

- یه ماده رنگیه که بعضی وقتا به مریضا تزریق می کنن تا عکسای بهتری بگیرن.

پوپک چشمانش را بست، دندان هایش بهم می خورد.

تلفن لارا زنگ زد. سرپرست اش بود، او گزارش کوتاهی داد و به خواندن کتابش ادامه داد. چند دقیقه ای به سکوت گذشت و یواش یواش اضطراب پوپک کمی کمتر شد.

- پوپک، راستی مامانت خیلی خوب انگلیسی حرف میزنه.

- آره، آخه در زمان دانشجویی چند سال توی استرالیا زندگی کرده، من هم توی سیدنی به دنیا اومدم.

چشمان لارا برقی زد و گفت:

- چه دنیای عجیبیه! پس همشهری هستیم.

- نمیدونم، شاید!

- خوب، چیزی از سیدنی یادت هست؟

- نه، آخه فقط سه سالم بود که به ایران برگشتیم.

پوپک دوباره به فکر فرو رفت.

- خیلی دلم می خواد دوباره  برم سیدنی، خدا کنه زود خوب بشم.

لارا شیشه های عینکش را با حوصله تمیز کرد و گفت:

- حالت که خوبه، سردردت هم بزودی بر طرف میشه.

- راستی شما زمان المپیک اونجا بودین؟

- آره، سال آخر دبیرستان بودم.

پوپک شروع کرد به شمردن با انگشت هایش. بعدش گفت:

- پس چی شد که اومدین بریزبن؟

- برای کار اومدم اینجا، بعدش ازدواج کردم و دیگه موندم.

جوان بلند قدی لنگ لنگان از کنارشان گذشت. لباس ورزشی پوشیده بود و به کمک واکر راه می رفت. پوپک با نگاهش او را تا آخر کریدور دنبال کرد و آهی کشید.

- یکی از عکسای بچگی ام را پدرم قاب کرده و روی میز تلویزیون گذاشته.

- لابد توی سیدنی گرفته شده، نه؟

- آره، فکر کنم  روی تلفن دارمش.

لارا نگاهی به عکس کرد و پرسید:

- این پسره کیه که روی توپ فوتبال نشسته؟

پوپک سرش را پایین انداخت و با گوشه آستین اشک هایش را پاک کرد. زمانی طول کشید تا به خودش مسلط شود.

- اون پدرامه، از من چهار سال بزرگ تر بود.

تلفن پوپک به صدا در آمد و او تلفن را به لارا داد.

لارا فرم ها روی میز گذاشت و تمام قسمت های خالی را پر کرد و همه را به کارمند پذیرش پس داد.

تلویزیون تازه اخبار ساعت یازده را شروع کرده بود که پرستار جوانی با عجله آمد و پوپک را صدا کرد و آنها را به اتاقی در کنار دستگاه بزرگ عکسبرداری برد. پرستار دیگری که چشمان بادامی داشت برای چک کردن حال پوپک و وصل کردن سوزن کانولا آمد. فشار خون و میزان اکسیژن طبیعی بود  ولی ضربان قلبش بالاتر از صد. دو باره  و با دستگاه دیگری اندازه گرفت، همچنان بالا بود. پرستار گفت که باید با متخصص مشورت کند.

لازم بود که قرصی بخورد تا ضربانش پایین بیاید، باید به سالن انتظار بر می گشتند و بیست دقیقه ای صبر کنند.

لارا مجله ای را از روی میز کلینیک برداشت و گفت:

- این پارک را ببین، اینجا دارن یک استادیوم بزرگ می سازن برای المپیک بریزبن.

- این پارک کجای شهره؟

- اتفاقا به این بیمارستان خیلی نزدیکه، شاید موقع برگشتن از کنارش رد بشیم.

پوپک به مجله خیره شد و زیر لب چیزی گفت.

- بلندتر بگو، نشنیدم.

- پدرام فوتبالیست خوبی بود، عاشق جام جهانی و المپیک هم بود.

- مگه اتفاقی براش افتاده؟

پوپک ساکت ماند. هفته قبل که سعی کرده بود داستان پدرام را برای دو تا از همکلاسی هایش توضیح بدهد به جایی نرسیده بود. تصمیم گرفته بود تا انگلیسی اش بهتره نشده در این مورد چیزی نگوید.

پرستار برگشت و کانولا را آزمایش کرد، خوب وصل نشده بود. گفت که دست دیگر را باید آزمایش کند. رگ دست چپ بهتر بود. اما ضربان قلب هنوز بالا بود. قرار شد با دکتر مشورت کند. با داروی دیگری برگشت و گفت پانزده دقیقه دیگر باید صبر کنند. پوپک کلافه شده بود و بیقراری می کرد.

بالاخره او را به روی تخت منتقل کردند و یکی از تکنسین ها روش تنفس هنگام عکسبرداری را به او یاد داد و چند باری تمرین کردند.

وقتی دکتر آمد اسم و تاریخ تولد پوپک را پرسید و نگاهی به جای بخیه های بالای پیشانی او کرد و گفت:

- توی ژانویه اینجا را جراحی کردن، میدونی چرا؟

- دو تا ساچمه ...

 بغض نگذاشت جمله اش را تمام کند.

دکتر ریش جو گندمی اش را خاراند و گفت:

- گزارش ها رو خوندم، خیلی شانس آوردی.

- درسته، ولی برادرم اصلا خوش شانس نبود.

دکتر مکثی کرد و ریسک های عکسبرداری را به آرامی برایش توضیح داد و گفت که میزان خطر بسیار پایین است. در آخر از پوپک خواست که اگر سئوالی دارد بپرسد.

- ببخشین، بچه های شما هم هالووین را دوست دارن؟

دکتر کمی عقب رفت و پدرانه گفت:

- آره، اون وقتا که توی آمریکا بودیم خیلی دوست داشتن. سئوال بعدی دخترم؟

- دکتر، بنظر شما من خوب میشم؟

- من گزارش عکسبرداری را برای دکترت می فرستم، حتما او جواب دقیقی بهت میده.

وقتی که دکتر و پرستار به اتاق کنترل رفتند پوپک زیر لب زمزمه کرد:

- قبل از اون دو شب لعنتی هیچ مشکلی نداشتم، الان نه ماهه که این سردرد لعنتی ولم نمی کنه.

 

عکسبرداری که انجام شد همان تکنسینی که روش تنفس را به پوپک یاد داده بود وارد اتاق شد و گفت:

- عکس های خوبی گرفته شد، کنتراست هم خوب عمل کرد.

- پس می تونیم بریم؟

- لطفا پانزده دقیقه ای صبر کنین تا مطمئن بشیم که حالتون کاملا خوبه.

- این سوزن کانولا را کی در میارین؟

- قبل از رفتن تون.

پوپک به ساعت دیواری نگاه می کرد و دست هایش را بهم می مالید. کمی بعد رو به لارا کرد و پرسید:

- شما نتیجه عکسبرداری را دیدین؟ بنظرتون کی خوب می شم؟

- نتیجه را برای دکترت می فرستن. می خوای به بابت زنگ بزنی؟

- او که اینجا نیس، حتی دیگه پاسپورت هم نداره.

- چرا؟

پوپک  بازهم ترجیح داد جوابی ندهد. آخر چطور می توانست به انگلیسی بگوید که پدرش ممنوع الخروج است؟ و اگر می توانست مطمئن نبود که لارا می توانست باور کند.

لارا دوباره دست های لرزان پوپک را در دستانش گرفت.

کمی که آرام تر شد، آیفونش را به لارا نشان داد و گفت:

- خودت ببین، پدرام عاشق هالووین بود ...


۱۴۰۵ مهر ۲۶, یکشنبه

شبِ شعر عظما در جهنم

 

 

هنوزم  شبِ شعر  عظما  بپاست

که در کاخِ دوزخ ولایت بجاست

نشینند هر شب سرانِ نظام

بخندند لاکن  به ریش امام

همی   آفرین  گوید   آن     کامگار

به هر یاوه گویی، به هر پاچه خوار

غزل ها چوخواند خمینی به  ناز

درآید ز عظما   صدایی چو غاز

گر آرد لطیفی ز طوسی خبر

تراود بزاقش ،  بکوبد به سر

بخواند  اگر شعرِ تر  کوسه ای

بیفتد به حوضی به دست کسی  

زمانی که نوبت به هاله رسد

شعاعی پراند که عظما  رَمَد

رییسی   بنالد   ز   دیوانِ   داد

ز پروازِ شومی که دادش به باد

به دلخواهِ عظما چو چرخد جهان

به    امثالِ  طوسی   نیاید   زیان