مبادا نشیند سپاهی به تخت
که بندد سعادت ز سیاره رخت
بگفتند عمری ز میزان و عدل
ندیدیم عدلی در این عهدِ سخت
ندارند مهری به نوعِ بشر
بکارند داری بجایِ درخت
چو پوییم اینک
طریقِ خرد
ننالیم دیگر ز تقدیر و بخت
مبادا نشیند سپاهی به تخت
که بندد سعادت ز سیاره رخت
بگفتند عمری ز میزان و عدل
ندیدیم عدلی در این عهدِ سخت
ندارند مهری به نوعِ بشر
بکارند داری بجایِ درخت
چو پوییم اینک
طریقِ خرد
ننالیم دیگر ز تقدیر و بخت
ز ترسِ جوانانِ میهن پرست
به دوزخ روان شد خداوندِ شصت
خدایی که جاری کند جوی خون
به دستانِ مردم شود سرنگون
چو از خشت سازد فقیهی خدا
ز طوفان نماند بنایش
بجا
خدایِ فقیهان پلید است و
پست
چو گُرگان بگردد ز کشتار مست
خدایی که دارد به دوشش دو مار
سقوطش بشوید ز دل ها غبار
مبادا که آید خدایی جدید
به صدها فریب و امید و نوید
نشاید سپاهی بیابد مجال
که این نامُرادی نباشد محال
تمام شد نمایش
اما تو
بیرقِ فرسودهِ وهم را
هنوز
بر دوش می کشی.
هر گامی که بر می داری
سایه ای از جنون
بر پردهِ زمان می لغزد
و ما
فرو ریختنت را
از دور می بینیم.
با انگشتی آغشته به خون
فرمانِ آتش می دهی
اما آتش
سر می پیچد،
و حُکمت
چون ورقی کاهی
در کنارِ جویِبار ارغوانی
می پوسد،
و باد
مرثیه ای می خواند.
شهر
رعد را
در مشت هایِ خود می فشارد
و اخگر
از سینه تب دارش
زبانه می کشد.
با نخستین تُندر
مارهای هراسان
از شانههایت
به خاک باز میگردند
و سوارانِ سوداگر
غبارِ نامت را
از جامه ها
می تکانند.
جوانی به ناگاه
از دلِ آتش
درفشی نو برمی کشد
و بیرقِ نیم سوخته ات
بر خاک می افتد،
زمینِ عزادار
سکوتِ سرد را می شکند
تا نامیِ تازه
بر زبان آورد
نامی برای فردا.
"تقدیم به
سوگواران دی ماه"
دی ماه
با دستانِ یخزده
اش
درِ خانه را
کوبید
و ما
از پشت پنجرههای
دود گرفته
به خیابان نگاه
کردیم.
خون
مثل بارانی تیره
روی شانههای
شهر می نشست
و جوانی
در پیاده رو
بر زمین افتاد
بیآنکه نامش
را کسی
تا صبح بر لب
آورد.
ما از کنار دیوارهای
سوخته گذشتیم
و صدای مادری
را شنیدیم
که روسری اش
بوی باروت می
داد.
شیخِ خمیده
قامت
در اتاقی گرم
دستهایش را به
هم میمالید
و از ایمان و
نصر سخن میگفت.
اما ایمان
سالهاست از این
کوچه رفته است.
مثل پرندهای
که دیگر به بامهای
دروغ برنمیگردد.
میگویند صبر
کن
میگویند خدا
بزرگ است
اما خدا
در چشمان دختری
که به خاک
افتاد
کوچک شد.
کوچک تر از
گلولهای
که قلبش را
شکافت.
و ما
به سحرگاه می اندیشیم
و بادی که می آید
تا این شبِ ضخیم
را با خود ببرد
و به لاله هایی
که روزی
از پشت همین دیوارها
خواهند دمید.
از خون جوانان وطن لاله دمیده
خونریز ز وحشت به ته چاه خزیده
هر با شرف از کاوهِ هشیار شنیده
هنگامِ
ز جا کندنِ ضحاک رسیده
دزدند
فقیهان و پلیدند امیران
کردند چپاول چو مغول کشور ایران
کس نیست دگر شاد در این خانه ویران
بر ماست که سوزیم سراپردهِ شیطان
بگوید مادری در غم گرفتار
که چنگیزی کُند هر روز کشتار
بداند هر جوان کین شیخِ بدخیم
بیفتد ناگهان
در دامِ تسلیم
بزودی می رسد آن روز از راه
برون آید به
خفت از تهِ چاه
چو گردد عاقبت از خواب بیدار
ببیند ماتمِ دی
ماهِ خونبار
پشیمانی بسوزد جسم و جانش
ببندد هق هقی حلق و دهانش
نه از منقل بگیرد شور و حالی
نه رخسارش شود از شرم خالی
نویسد با زغالی رویِ دیوار:
"به رنجی جاودان گشتم گرفتار
نباشد ماندنم جز شرمساری
نه از رفتن بیابم رستگاری"
خونریز ز وحشت به ته چاه خزیده
هر با شرف از کاوهِ هشیار شنیده
هنگامِ ز جا کندنِ ضحاک رسیده
دزدند امیران و پلیدند فقیهان
کردند چپاول چو مغول کشور ایران
کس نیست دگر شاد در این خانه ویران
بر ما ست که سوزیم سراپرده شیطان