چو لرزم همچنان از وحشتِ گور
نوشتم رُقعه ای از دوزخی دور
اگر روزی شوم هم
بسترِ خاک
مرا بیرون کِشد هر
خار و خاشاک
سزا باشد که سوزد
پیکرِ من
رَوَد در منقلی
خاکسترِ من
چو لرزم همچنان از وحشتِ گور
نوشتم رُقعه ای از دوزخی دور
اگر روزی شوم هم
بسترِ خاک
مرا بیرون کِشد هر
خار و خاشاک
سزا باشد که سوزد
پیکرِ من
رَوَد در منقلی
خاکسترِ من
چه بی بند و باری خداوندِ شصت
ز لطفت پر و بالِ عظما شکست
ندانم حواسِ تو اصلا کجاست؟
که حاضر نبودن نه کار خداست
دریغا که دادی امیدم به
باد
بترسم که عُمرم نباشد زیاد
حفاظت ز خرگاهِ حیدر چه شد؟
چرا اسبِ مهدی هویدا
نشد؟
شنیدی که یکهو شدم من یتیم؟
همین است رحمِ خدای کریم؟
ندیدی که دشمن به حیدر چه کرد؟
ولایت اتم شد در آن
روزِ سرد
کجا من سپارم پدر را به خاک؟
که هر کس نشاشد بر آن سنگِ پاک
نماند نشانی ز گورِ
پدر
غبارش بگردد چو من دربدر
چه خاکی بریزم به راسم کنون؟
ذلیل و زبونم ز دستِ جنون
چو دیگر نداری تو شمشیرِ شصت
ز ادیان بُریدم شدم
بت پرست
مُردی و مُردنِ تو مرهم نهاد بر دل
از اهرمَن چه ماند جز حامیانِ قاتل؟
جز انگلی نبودی در
طولِ زندگانی
از ملتی ربودی هر سور و شادمانی
با قاریِ پلیدت رفتی درونِ خلوت
تا برکشی به کامت آنجا شرابِ شهوت
دیوانِ داوری را دادی به دستِ ظالم
گاهی نظر نکردی بر داورانِ عالم
هر دم به یک بهانه خونی روانه کردی
کشتارِ کودکان را رسم زمانه کردی
دستانِ مختلس را در دست خود فشُردی
ترفیعِ فاسدان را از سر برون نبُردی
اینک که بارِ آوار بر پیکرت نشسته
از بانگِ شادمانی بامِ فلک شکسته
چون خاک برنتابد گودی شود مزارت
باشد که گردبادی با خود بَرَد غبارت
مبادا نشیند سپاهی به تخت
که بندد سعادت ز سیاره رخت
بگفتند عمری ز میزان و عدل
ندیدیم عدلی در این عهدِ سخت
ندارند مهری به نوعِ بشر
بکارند داری بجایِ درخت
چو پوییم اینک
طریقِ خرد
ننالیم دیگر ز تقدیر و بخت
ز ترسِ جوانانِ میهن پرست
به دوزخ روان شد خداوندِ شصت
خدایی که جاری کند جوی خون
به دستانِ مردم شود سرنگون
چو از خشت سازد فقیهی خدا
ز طوفان نماند بنایش
بجا
خدایِ فقیهان پلید است و
پست
چو گُرگان بگردد ز کشتار مست
خدایی که دارد به دوشش دو مار
سقوطش بشوید ز دل ها غبار
مبادا که آید خدایی جدید
به صدها فریب و امید و نوید
نشاید سپاهی بیابد مجال
که این نامُرادی نباشد محال
تمام شد نمایش
اما تو
بیرقِ فرسودهِ وهم را
هنوز
بر دوش می کشی.
هر گامی که بر می داری
سایه ای از جنون
بر پردهِ زمان می لغزد
و ما
فرو ریختنت را
از دور می بینیم.
با انگشتی آغشته به خون
فرمانِ آتش می دهی
اما آتش
سر می پیچد،
و حُکمت
چون ورقی کاهی
در کنارِ جویِبار ارغوانی
می پوسد،
و باد
مرثیه ای می خواند.
شهر
رعد را
در مشت هایِ خود می فشارد
و اخگر
از سینه تب دارش
زبانه می کشد.
با نخستین تُندر
مارهای هراسان
از شانههایت
به خاک باز میگردند
و سوارانِ سوداگر
غبارِ نامت را
از جامه ها
می تکانند.
جوانی به ناگاه
از دلِ آتش
درفشی نو برمی کشد
و بیرقِ نیم سوخته ات
بر خاک می افتد،
زمینِ عزادار
سکوتِ سرد را می شکند
تا نامیِ تازه
بر زبان آورد
نامی برای فردا.
"تقدیم به
سوگواران دی ماه"
دی ماه
با دستانِ یخزده
اش
درِ خانه را
کوبید
و ما
از پشت پنجرههای
دود گرفته
به خیابان نگاه
کردیم.
خون
مثل بارانی تیره
روی شانههای
شهر می نشست
و جوانی
در پیاده رو
بر زمین افتاد
بیآنکه نامش
را کسی
تا صبح بر لب
آورد.
ما از کنار دیوارهای
سوخته گذشتیم
و صدای مادری
را شنیدیم
که روسری اش
بوی باروت می
داد.
شیخِ خمیده
قامت
در اتاقی گرم
دستهایش را به
هم میمالید
و از ایمان و
نصر سخن میگفت.
اما ایمان
سالهاست از این
کوچه رفته است.
مثل پرندهای
که دیگر به بامهای
دروغ برنمیگردد.
میگویند صبر
کن
میگویند خدا
بزرگ است
اما خدا
در چشمان دختری
که به خاک
افتاد
کوچک شد.
کوچک تر از
گلولهای
که قلبش را
شکافت.
و ما
به سحرگاه می اندیشیم
و بادی که می آید
تا این شبِ ضخیم
را با خود ببرد
و به لاله هایی
که روزی
از پشت همین دیوارها
خواهند دمید.