زمستان سر شد و سوری بپا نیست
که از کشتارِ دی جز
غم بجا نیست
شقایق گوید از شب هایِ خونبار
سپیدار از سپاهِ مست و خونخوار
نسیم آرد به بستان بویِ باروت
نشاند دوده ها بر قامتِ توت
نخواند بلبلی در کوچه آواز
نه چشم نرگسی دیگر کند ناز
زمستان سر شد و سوری بپا نیست
که از کشتارِ دی جز
غم بجا نیست
شقایق گوید از شب هایِ خونبار
سپیدار از سپاهِ مست و خونخوار
نسیم آرد به بستان بویِ باروت
نشاند دوده ها بر قامتِ توت
نخواند بلبلی در کوچه آواز
نه چشم نرگسی دیگر کند ناز
مرگ بارد همچو باران از هوا
پس کجایی ای طبیب بی وفا؟
رفته ای در سنگری از ترسِ
جان؟
یا شدی از ترسِ جان خود جان ستان؟
گر نداری در
ستم ها اختیار
ترک کن این کرسی بی اعتبار
ناله کردن کی کند دردی دوا؟
چون طبیبان از درِ درمان درآ
بگذرد از خاکِ ما این سالِ سخت
تیرگی ها پر کِشد از رخت و بخت
بی گمان فردا رسد روزِ حساب
هست آیا در سرت فکرِ جواب؟
کس نخواهد بشنود در دادگاه
آنچه گوید واعظی هر شامگاه
باشد اینک فرصتی در پیش تو
اهلِ دانش کی شود دنباله
رو؟
خلق را تقلیدشان بر باد
داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
از جفایِ دولتت کس نیست شاد
هر که با مردم ستیزد نیست باد
چه رازی است در ذات این روزگار
که ظالم به دوزخ رود از مزار؟
ولاکن ندانم چرا واعظان
نبینند نقدا ز جنت نشان؟
مگر آن عباپوشِ راحل نگفت
که ملا در آغوشِ حوری بخفت؟
چه رازی است در ذاتِ این روزگار
که
ظالم به دوزخ جهد از
مزار؟
ولاکن
ندانم چرا زاهدان
نبینند نقدا
ز جنت نشان؟
مگر آن
عباپوشِ راحل نگفت
که عابد در آغوش حوری بخفت؟
چو اخبارِ جاری به دوزخ رسید
بهشتی به بیت
خمینی دوید
در آنجا چو رخسارِ عظما بدید
ز شادی
در آغوش اکبر پرید
همی گفت احمد به یارانِ غار
حسن گر
بیاید بگیرم قرار
خروشید راحل که محسن کجاست؟
به دور از سپاهی دو پایم هواست
ز حُجره
بیامد برون اردشیر
که گوید به آقا ز جنگِ اخیر
دریغا
که پشتِ نظامت شکست
سپاهت به شامِ غریبان نشست
بکُشتیم
روزی هزاران جوان
که خیزد بخاری از آن جمکران
چو شمشیرِ مهدی هویدا نشد
دکانِ
ولایت به کُل تخته شد
نمانده نشانی ز گورت بجا
که کردی اماما جهنم بپا
چو
پاشید از هم سپاهِ پلید
دگر نیست ترسی ز دیوِ سپید
به کنجی نشین و مکن قیل و قال
به دورِ
دهانت بنفشه
بمال
فرستاد هدهد پیامی ز قاف
زمانت سرآمد تو ای فرشباف
دگر نیست فرصت که لوله کُنی
دلاری به خویشان حواله کنی
ندیدی که حیدر چه بیچاره شد؟
چو آمد ز چاهش دو صد پاره شد
مبادا فریبت دهد اردشیر
سپاهی نگردد ز کشتار سیر
ز سردار قدسی نگویم بسی
که پایان او را نتابد کسی
سلامی که استاد ویروس بود
خشابش مسلح به واکسن نبود
ز تندیسِ قاسم غباری نماند
چه باکی که حیدر به عرشش نشاند
کمینگاهِ ایمن نیابی، نَگَرد
بگیرند خِفتت، بپیچی ز درد
اگر از شرف بُرده ای بهره ای
چرا چون خمینی تو خونخواره ای؟
چو سیمرغ گوید که تسلیم شو
سپهدارِ این جنگِ ننگین مشو