پزشکی خوانده ای در
شهرِ تبریز
که از جانت دهی خونی به خونریز؟
ندانی کشتنِ انسان گناه است؟
نگوید آینه رویت سیاه است؟
مریضی چون دهد فرمانِ کشتار
حکیمی کی کُند خونابه نشخوار؟
به گردابِ بلا
افتاده ای تو
چرا نزدِ ولی چون برده ای تو؟
بسوزد هر طبیب از کرده هایت
مزن آتش به جان با گفته هایت
بریزد این بساطِ جهل و بیداد
چرا دل بسته ای بر شیخِ شیاد؟
اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط
بزن امشب لبی بر جامِ سقراط






