مزن چون سفیهان تو حرفِ گزاف
که مغزِ نظامی
تو ای فرشباف
به سانِ سلامی تو خالی مبند
که کودک به حرفت زند ریشخند
چو هر شمع دزدی
بگیرد مقام
بسوزد ز آتش ستون
نظام
دگر نیست فرصت که غارت کنی
ز املاکِ دزدی تجارت کنی
اگر بر نداری ز
دوشت وبال
بعید است بینی تو پایانِ سال
ز آن سویِ
دریا تو یاری مجو
که سر را ببازی در این جستجو
چو هر دم بلرزی در
این زاد و بوم
گمانم ببوسی تو درگاهِ
روم
مکُن چون ستوران تو گرد وغبار
عنانِ حکومت به مردم
سپار






