آمد امری از سپاهِ جانیان
مجتبی باید کنون گیرد عنان
لیک آید بوی خون از این حقیر
نیست بختش بهتر از جبارِ پیر
از قیام مردمانی استوار
قطع گردد دستِ شومِ این تبار
آمد امری از سپاهِ جانیان
مجتبی باید کنون گیرد عنان
لیک آید بوی خون از این حقیر
نیست بختش بهتر از جبارِ پیر
از قیام مردمانی استوار
قطع گردد دستِ شومِ این تبار
داد فرمان این سپاهِ نابکار
مجتبی بعد از پدر گردد سوار
این ولایت جز خیالی خام نیست
خود نشانِ خفت وخونخوارگی است
مُرده خور یا طی کند راهِ پدر
یا خزد در حفره ای با چشم تر
جهاندارِ یکتایِ جنگ آفرین
چرا حذف کردی مرا از زمین؟
میان پلیدان
ندارم قرین
که جانها ستاندم به فرمانِ کین
شکایت کنم با کلامی حزین
نصیبم نکردی بهشتِ برین
ندادی خوراکی بجز نانِ خشک
ز لُنگم نخیزد گهی بویِ مُشک
بسوزی ز آتش سر و سینه ام
بشنو از دی چون حکایت می کند
از جنایت ها روایت می کند
بانگِ من جز ناله ای غمدار نیست
زانکه زاهد جز پی کشتار نیست
تا هزاران نوجوان غلطیده اند
سوگواران در عزا رقصیده اند
نظامِ ولایت چه تخمی شکست
عمودِ ولایت عمودی نماند
که او را درون جهنم چپاند؟
اگر از کهولت نداری توان
ز بافور عظما تو نیرو ستان
چو لرزم همچنان از وحشتِ گور
نوشتم رُقعه ای از دوزخی دور
اگر روزی شوم هم
بسترِ خاک
مرا بیرون کِشد هر
خار و خاشاک
سزا باشد که سوزد
پیکرِ من
رَوَد در منقلی
خاکسترِ من
چه بی بند و باری خداوندِ شصت
ز لطفت پر و بالِ عظما شکست
ندانم حواسِ تو اصلا کجاست؟
که حاضر نبودن نه کار خداست
دریغا که دادی امیدم به
باد
بترسم که عُمرم نباشد زیاد
حفاظت ز خرگاهِ حیدر چه شد؟
چرا اسبِ مهدی هویدا
نشد؟
شنیدی که یکهو شدم من یتیم؟
همین است رحمِ خدای کریم؟
ندیدی که دشمن به حیدر چه کرد؟
ولایت اتم شد در آن
روزِ سرد
کجا من سپارم پدر را به خاک؟
که هر کس نشاشد بر آن سنگِ پاک
نماند نشانی ز گورِ
پدر
غبارش بگردد چو من دربدر
چه خاکی بریزم به راسم کنون؟
ذلیل و زبونم ز دستِ جنون
چو دیگر نداری تو شمشیرِ شصت
ز ادیان بُریدم شدم
بت پرست