به ارتش خیره گشته چشمِ ایران
که دارد انتظاری
از دلیران
چو بیند جوی خون در هر گذرگاه
کِشد آهی از این کشتارِ جانکاه
فقیهی با سرشتی زشت و بیمار
گزیده بدترین گُرگانِ خونخوار
کدامین با شرف از خون خورَد نان؟
چرا انسان دَرَد شریانِ انسان؟
سپاهی دشمن این سرزمین است
تبهکاری پلشت و پُر ز کین است
در این خاکی که روید سروِ آزاد
نگردد لشگری ابزارِ
بیداد
اگر خوانی دو برگ از شاهنامه
بیابی راهِ خود در این
زمانه
نریزد خون کس سربازِ میهن
که داند رسم و آیینِ تهمتن
چو میگیری کمانت را در آغوش
مکُن جان دادنِ
آرش فراموش
شکن پیمانِ خود با بیتِ شیطان
که آید روزِ نو پیش از بهاران








