مرگ بارد همچو باران از هوا
پس کجایی ای طبیب بی وفا؟
رفته ای در سنگری از ترسِ
جان؟
یا شدی از ترسِ جان خود جان ستان؟
گر نداری در
ستم ها اختیار
ترک کن این کرسی بی اعتبار
ناله کردن کی کند دردی دوا؟
چون طبیبان از درِ درمان درآ
بگذرد از خاکِ ما این سالِ سخت
تیرگی ها پر کِشد از رخت و بخت
بی گمان فردا رسد روزِ حساب
هست آیا در سرت فکرِ جواب؟
کس نخواهد بشنود در دادگاه
آنچه گوید واعظی هر شامگاه
باشد اینک فرصتی در پیش تو
اهلِ دانش کی شود دنباله
رو؟
خلق را تقلیدشان بر باد
داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
از جفایِ دولتت کس نیست شاد
هر که با مردم ستیزد نیست باد






