کجایی مجتبی در این زمانه؟
درونِ دوزخی یا سردخانه؟
هنوزم دم زنی از خار و خاشاک؟
بریزی خونِ دی بر بسترِ خاک؟
بمانی همچنان در خیلِ مُردار
مگر ناگه شوی روزی پدیدار
کجایی مجتبی در این زمانه؟
درونِ دوزخی یا سردخانه؟
هنوزم دم زنی از خار و خاشاک؟
بریزی خونِ دی بر بسترِ خاک؟
بمانی همچنان در خیلِ مُردار
مگر ناگه شوی روزی پدیدار
مزن چون سفیهان تو حرفِ گزاف
که مغزِ نظامی
تو ای فرشباف
به سانِ سلامی تو خالی مبند
که کودک به حرفت زند ریشخند
چو هر شمع دزدی
بگیرد مقام
بسوزد ز آتش ستون
نظام
دگر نیست فرصت که غارت کنی
ز املاکِ دزدی تجارت کنی
اگر بر نداری ز
دوشت وبال
بعید است بینی تو پایانِ سال
ز آن سویِ
دریا تو یاری مجو
که سر را ببازی در این جستجو
چو هر دم بلرزی در
این زاد و بوم
گمانم ببوسی تو درگاهِ
روم
مکُن چون ستوران تو گرد وغبار
عنانِ حکومت به مردم
سپار
بهار آمد ولی سوری بپا نیست
که از کشتارِ دی جز غم بجا نیست
نشسته مادری در کنجِ ایوان
ببافد جامه ای با چشم گریان
کبوتر می رمد
از بالِ پهپاد
بنالد مرغِ شب از دردِ بیداد
نسیم آرد ز برزن بویِ باروت
نشانَد
دوده ها بر شاخهِ توت
شقایق گوید از شب هایِ خونبار
سپیدار از طناب و
حلقه دار
نخواند عاشقی
در کوچه آواز
نه چشمِ نرگسی با کس کُند ناز
بِگردد کرکسی بر بام خانه
که
مُرداری بَرَد تا آشیانه
مُرادِ واعظان جز مرگِ
ما نیست
به هر سو بنگری خونابه جاری است
اگر
مهلت دهد اهریمنِ جنگ
بهاران می برد غم از دلِ تنگ
زمستان سر شد و سوری بپا نیست
که از کشتارِ دی جز
غم بجا نیست
شقایق گوید از شب هایِ خونبار
سپیدار از سپاهِ مست و خونخوار
نسیم آرد به بستان بویِ باروت
نشاند دوده ها بر قامتِ توت
نخواند بلبلی در کوچه آواز
نه چشم نرگسی دیگر کند ناز
مرگ بارد همچو باران از هوا
پس کجایی ای طبیب بی وفا؟
رفته ای در سنگری از ترسِ
جان؟
یا شدی از ترسِ جان خود جان ستان؟
گر نداری در
ستم ها اختیار
ترک کن این کرسی بی اعتبار
ناله کردن کی کند دردی دوا؟
چون طبیبان از درِ درمان درآ
بگذرد از خاکِ ما این سالِ سخت
تیرگی ها پر کِشد از رخت و بخت
بی گمان فردا رسد روزِ حساب
هست آیا در سرت فکرِ جواب؟
کس نخواهد بشنود در دادگاه
آنچه گوید واعظی هر شامگاه
باشد اینک فرصتی در پیش تو
اهلِ دانش کی شود دنباله
رو؟
خلق را تقلیدشان بر باد
داد
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد
از جفایِ دولتت کس نیست شاد
هر که با مردم ستیزد نیست باد
چه رازی است در ذات این روزگار
که ظالم به دوزخ رود از مزار؟
ولاکن ندانم چرا واعظان
نبینند نقدا ز جنت نشان؟
مگر آن عباپوشِ راحل نگفت
که ملا در آغوشِ حوری بخفت؟