۱۴۰۴ بهمن ۱۵, چهارشنبه

پرسش هایی از پزشکیان

 


 

پزشکی  خوانده ای  در  شهرِ تبریز

که از جانت دهی خونی به خونریز؟

ندانی کشتنِ انسان گناه است؟

نگوید آینه رویت سیاه است؟

مریضی چون دهد فرمانِ  کشتار

حکیمی کی  کُند خونابه نشخوار؟

به  گردابِ  بلا    افتاده ای  تو

چرا نزدِ ولی چون برده ای تو؟

بسوزد هر طبیب از کرده هایت

مزن آتش به جان  با گفته هایت

بریزد  این بساطِ  جهل و بیداد

چرا دل بسته ای بر شیخِ شیاد؟

اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط

بزن  امشب  لبی  بر جامِ  سقراط 

۱۴۰۴ بهمن ۱۴, سه‌شنبه

۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

انقلاب یا کودتا؟ خامنه ای: فتنه اخیر شبیه کودتا بود !



 

فقیهی که حکمش همیشه خطا است

بگوید که خیزش همان کودتا است

خودش خوب داند که گوید جفنگ

که  جانی   ندارد   ابایی  ز ننگ

چو بر حسبِ عادت بگوید دروغ

همان به که  دائم  بماند  به  یوغ

نظر کن به افرادِ اطرافِ  او

شماری ز دزدانِ چنگیز خو

سپاهی  گرفته  ز تیمور درس

نگوید حقیقت بسیجی  ز ترس

نشاند  گلوله به قلب و به  سر

ولی نیست ازغم به لحنش اثر

بگوید  لطیفه  به  وقتِ عزا

ز سنگ است قلبِ اهلِ جفا

چو این دورِ ماتم به پایان رسد

قیامی  پس از آن شتابان رسد

ببیند  بزودی   مجازاتِ   خویش

نمک چون بپاشد به دلهای ریش

 


۱۴۰۴ بهمن ۱۰, جمعه

بشکفد بستانِ ما پیش از بهار - به استقبال سرنگونی خامنه ای

 


 

فاش   گویم با دو چشمی اشکبار

سنگدل  اینک  کُشد   با   تیربار

رفته  چون موشان در  بُنِ غارها

کس ندارد بیش از این هم انتظار

ملتی گرید از این کشتارِ سخت

نیست آهی  بر لبِ  این  نابکار

بر تنِ  مادر  ببین  رختِ سیاه

بر نخیزد از پدر غیر از هوار

گر بگویی نکته ای در بابِ   نان

شاطری  را می کِشد  بالایِ  دار

گشت خالی جیبِ مردم از ریال

چون رباید مجتبا هر دم  دلار

فتنه  بارد از  یمین  و از یسار

تا که باشد بیت شیطان برقرار

ای که دستت میرسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

هدُهُدا سوی چمن  پرواز کن

بشکفد بستانِ ما پیش از بهار


۱۴۰۴ بهمن ۸, چهارشنبه

شرابِ خون

 

شرافت نداری  تو ای شیخِ  مست

که از خون شرابت بیاید به دست

به سویِ نود چون روی گام گام

بجز خونِ پاکان نریزی  به کام

گرفتم  که  کُشتی تو روزی هزار

ندانی که در خون نگون شد سزار؟

ز  زخمِ  زمانه چو بینی عذاب

بسی باده باشد به از آن شراب

کنون رو بگردان ز خونِ کسان

لبت تازه گردان  به خونِ رَزان

برو نیمه شب پیشِ باده فروش

از او پند بشنو  بدونِ  خروش

ز تاکی که روید در این خاکِ پاک

اگر  باده  خواهی  بگوید  چه باک

ستمگر دگر خونِ مردم منوش

که  فریادِ  کاوه بیاید به گوش

۱۴۰۴ بهمن ۷, سه‌شنبه

پس از کشتار

 

از آن شب که میهن بسختی گریست

دگر  جز  سیاهی  در اخبار   نیست

به راهِ جنون می رود شیخِ پیر

نگردد ز نشخوارِ خونابه سیر

سپاهی چو ترسد ز مرگِ نظام

ببارد   گلوله   ز  بالایِ     بام

چو از دست داده بسیجی عنان

چو گرگی دَرَد سینهِ  نو جوان

بدزدند تن هایِ  مجروح  را

که پنهان شود وسعتِ ماجرا

فغان ها چو آمد که  بازار سوخت

فقیهی ز شادی بر آن چشم دوخت

به  خلوت  گرفتم  کتابی  به  دست

مگر چون شهابی  روم  دوردست

بدیدم  کلامی که  بیگانه  نیست 

به عشقِ شقایق بباید که زیست