شرافت نداری تو ای شیخِ مست
که از خون شرابت بیاید به دست
به سویِ نود چون روی گام گام
بجز خونِ پاکان نریزی به کام
گرفتم که کُشتی تو روزی هزار
ندانی که در خون نگون شد سزار؟
ز زخمِ زمانه چو بینی عذاب
بسی باده باشد به از آن شراب
کنون رو بگردان ز خونِ کسان
لبت تازه گردان به خونِ رَزان
برو نیمه شب پیشِ باده فروش
از او پند بشنو بدونِ خروش
ز تاکی که روید در این خاکِ پاک
اگر باده خواهی
بگوید چه باک
ستمگر دگر خونِ مردم منوش
که فریادِ کاوه بیاید به گوش

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر