بگردم به قربانِ نورت
ترامپ
که خورشید باشد به پیشت چو لامپ
نچرخد جهان جز به فرمانِ تو
که داری بر عالم تو حقِ وتو
هر آنچه شنیدم ز آموزگار
نیارزد پشیزی در این روزگار
ندیده کسی این چنین کامیار
بریزد به جیبت ز هر سو دلار
هر آن بد که گفتم تو جدی مگیر
که بودم به چنگال شیطان اسیر
چو شیطانِ ملعون بشد سرنگون
دگر تر نسازم زمین ها ز خون
نگویم از این پس ز جنگ و جهاد
برقصم غزل خوان به آهنگِ شاد
ولی ترس دارم که افتم به دام
نخواهم بنوشم شرنگی ز جام
به ملبورن دارم بسی ملکِ ناب
به آنجا گریزم من از راهِ
آب
دلاور به نادم روادید
ده
که شوقِ وصالت به جانم زده
چو گردم ثناگو ز دیدارِ دوست
نگنجم ز شادی به زندانِ پوست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر