کجایی ملیجک که جان بر لب است؟
ز جهدِ جوانان جناغم شکست
چه دارد به دستش جوانِ جسور؟
که ما را بروبد از اینجا به زور
به هر جایِ کشور نظر افکنم
بلغزد زبانم بلرزد تنم
چو از جا نجنبد علمدارِ ما
به خواری کشد آخرش کارِ ما
دریغا که اسبم ندارد بخار
به رویِ بساطم نشسته غبار
چو از تیغِ خونین نیاید قوام
یقینا ندارد نظامم
دوام
نخواهم بمیرم ز لرز و تبی
بجویم پناهی از آن اجنبی
دلاراتِ ما را به خارج فرست
که دیگر ندارم نیازی به ژست
ز عادات دودم چو داری خبر
تو افیون و منقل برایم بخر
فرستم دو لعنت بر این روزگار
که انداخت بیرون مرا از مدار

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر