چرا حیدر کُند
هر روز غیبت؟
مگر ترسد ز روزِ جام و شربت؟
بزودی می رسد آن روز از راه
برون آید به
خفت از تهِ چاه
چو گردد عاقبت از خواب بیدار
ببیند حاصلِ رگبار
و کشتار
پشیمانی بسوزد جسم و جانش
ز زاری بشکند تاب و توانش
نه از طوسی بگیرد شور و حالی
نه رخسارش شود از شرم خالی
نویسد با زغالی رویِ دیوار
"به رنجی بیکران هستم گرفتار
نباشد ماندنم جز شرمساری
نه از رفتن بیابم رستگاری"

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر