کجا پنهان شده این
پیرِ لجباز؟
مگر طوسی کند این نکته را باز
خدا داند از این شب هایِ خلوت
ز دود و منقل و آلاتِ شهوت
نفهمد نقشه هایش را زرشکی
ز ناچاری بگوید حرفِ کشکی
نخوابد تا سحر منفورِ
ملت
که با پشتک شده چوپانِ دولت
سپاهی می خروشد در خیابان
ولی لرزد ز ترسِ روزِ پایان
مُجی سرگرمِ ارسالِ دلار است
چو داند آخرش شکل بشار است
ز هر راهی خورَد نانی بسیجی
که راضی می شود با هر هویجی
نمی داند علی تکلیفِ خود را
که امشب در رَوَد یا صبحِ فردا؟
ز رعدی بشکند خوابِ سحرگاه
بریزد بر سرش سقفِ کمینگاه
ز دندانش چکد هر لحظه خونی
چنین باشد حدیثِ سرنگونی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر