چو حاکم ز وحشت به کُنجی نشست
فرا خواند از نو خداوندِ شصت
خدایی که دارد به دوشش دو مار
بسازد ز سرهایِ مردم مُنار
خدایی که گیرد به دستش تفنگ
نشاند به چشمانِ خوبان فشنگ
خدایی که باطل شمارد شرف
به نفعِ فقیهان بگیرد طرف
خدایی که باشد
پلید و پلشت
بسوزد شماری به بازارِ رشت
خدایی که نازد به تیمور لنگ
بتازد به مردم چو میدان جنگ
خدایی که گوید بظاهر ز ناس
ولی چشم بندد به هر اختلاس
خدایی که صوتی به طوسی دهد
کزان دستِ شهوت به کودک نهد
نخواهند مردم خدایی
شرور
فرستند او را بزودی به گور
فقیهی که سازد خداوندِ خویش
ببیند جزایی ز اندازه
بیش

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر