۱۴۰۴ اسفند ۴, دوشنبه

پرده آخر، سقوط ضحاک

 



تمام شد نمایش

ولی تو

بیرقِ فرسودهِ وهم را

همچنان

بر دوش می کشی.

 

از هر حرکتت

سایه ‌ای از جنون

بر پرده می ‌لغزد

و ما

تصویرِ سقوطِ  تو را

از دور می بینیم.

 

با انگشتی که بوی مرگ می‌دهد

فرمانِ آتش می دهی

اما کسی فرمان نمی برد.

و فتوایت

چون کاغذی کاهی

در جویِبارِ سرخ

وا می ‌رود.

 

رعد را

مردمانِ شهر

در مشت های ‌بسته ‌شان

پنهان کرده‌اند،

اما برق

از سینه ‌هایِ داغ ‌شان

دمادم

زبانه می کشد.

 

با نخستین تُندر

موج سوارانِ چالاک

رهایت می کنند،

و مارها

از شانه‌هایت

به خاک باز می‌گردند.

 

خسته و خون آلود

آهنگری جوانِ

درفشی را بلند می کند

و آنگاه

بیرقِ نیم سوخته ات

به زمین می افتد.


هیچ نظری موجود نیست: