به مکتب رفته ای
ای فتنه
انگیز
که چون تیغی شوی در دستِ خونریز؟
مریضی چون دهد فرمانِ کشتار
حکیمی کی کُند خونابه نشخوار؟
ندانی کشتنِ انسان گناه است؟
نگوید آینه رویت سیاه است؟
چو بر خونخواره ای دل داده ای تو
به گردابِ
بلا افتاده
ای تو
بسوزد هر طبیب از کرده هایت
مزن آتش به جان با نسخه هایت
بریزد این بساطِ خون و بیداد
شکن پیمان خود با شیخِ جلاد
اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط
بزن امشب لبی بر جامِ
سقراط

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر