۱۴۰۴ بهمن ۱۶, پنجشنبه

پزشک خونریز

 



به  مکتب رفته ای   ای  فتنه انگیز

که ابزاری شوی در دستِ خونریز؟

کدامین با شرف از خون خورَد نان؟

چرا  پرپر  کنی  گل هایِ    بستان؟

ندارد عاطفه  فرزندِ  ضحاک

بتوزد کینه ها بر هر گلِ پاک

مریضی چون دهد فرمانِ کشتار

حکیمی کی  کُند خونابه نشخوار؟

ندانی کشتنِ انسان گناه است؟

نگوید آینه رویت سیاه است؟

چو بر خونخواره ای دل داده ای تو

به    گردابِ  بلا       افتاده ای   تو

بسوزد هر طبیب  از کرده هایت

مزن آتش به جان  با نسخه هایت

بریزد این بساطِ  خون و بیداد

شکن پیمان خود با شیخِ جلاد

اگر خود خورده ای سوگندِ بقراط

بزن  امشب  لبی بر جامِ  سقراط

هیچ نظری موجود نیست: