خدایا نظر کن بر این اردشیر
همان ناقلای صغیر و حقیر
چو در کار کشتن ندارم نظیر
به فرمانِ حیدر بگشتم کبیر
مقامِ ریاست تو از من مگیر
که هرگز نگردم ز کشتار سیر
علیه جوانان بجنگم چو شیر
ز کویِ دبیران بگیرم اسیر
و گر هست گوشت به راز و نیاز
ببخشای خلوت به هر بچه باز
مبادا که طوسی شود منزوی
که فریاد خیزد ز هر حوزوی
کلامی نگویم من از زادگاه
که هستم نفوذی در این بارگاه
شکایت ندارم از این وضع سخت
ز نقصان و نکبت شدم نیک بخت
به دورانِ خونین چو خندان ترم
نخواهم که عمرش به پایان برم
به زندان فرستم زنِ صلحجو
در آغوش گیرم تنِ فتنه جو
اگر کس بگوید ز پایانِ جنگ
ببندم دهانش بدون درنگ
نباشد نبردی چو جنگِ حجاب
ز کابوس تلخش خورم قرصِ خواب
نصیبم بگردان تو عمری بلند
که از بُن رسانم به ایران گزند
ولاکن به جیبم زر و ارز ریز
که غافل نباشم ز فکرِ گریز

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر