۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

بهار غم انگیز

 



بهار آمد  ولی  سوری بپا  نیست
که از تیغِ جفا خونابه جاری ست
بهاری  این  چنین در خاطری نیست
شرابِ  واعظان  جز خون ما چیست؟
قناری می رمد  از  بوی  باروت
نشسته دوده ای بر شاخهِ  توت
بگردد کرکسی بر گِرد خانه
کِشد  از پنجره  آتش  زبانه
نخواند  عاشقی  در   نور  مهتاب
که دیده ماه دی در کوچه  سیلاب
اگر  مهلت  دهد  اهریمنِ  جنگ
شکوفه می برد غم از دلِ  تنگ

هیچ نظری موجود نیست: