چه بی بند و باری خداوندِ شصت
ز لطفت پر و بالِ عظما شکست
ندانم حواسِ تو اصلا کجاست؟
که حاضر نبودن نه کار خداست
دریغا که دادی امیدم به
باد
بترسم که عُمرم نباشد زیاد
حفاظت ز خرگاهِ حیدر چه شد؟
چرا اسبِ مهدی هویدا
نشد؟
شنیدی که یکهو شدم من یتیم؟
همین است رحمِ خدای کریم؟
ندیدی که دشمن به حیدر چه کرد؟
ولایت اتم شد در آن
روزِ سرد
کجا من سپارم پدر را به خاک؟
که هر کس نشاشد بر آن سنگِ پاک
نماند نشانی ز گورِ
پدر
غبارش بگردد چو من دربدر
چه خاکی بریزم به راسم کنون؟
ذلیل و زبونم ز دستِ جنون
چو دیگر نداری تو شمشیرِ شصت
ز ادیان بُریدم شدم
بت پرست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر