بهار آمد ولی سوری بپا نیست
که از کشتارِ دی جز غم بجا نیست
نشسته مادری در کنجِ ایوان
ببافد جامه ای با چشم گریان
کبوتر می رمد
از بالِ پهپاد
بنالد مرغِ شب از دردِ بیداد
نسیم آرد ز برزن بویِ باروت
نشانَد
دوده ها بر شاخهِ توت
شقایق گوید از شب هایِ خونبار
سپیدار از طناب و
حلقه دار
نخواند عاشقی
در کوچه آواز
نه چشمِ نرگسی با کس کُند ناز
بِگردد کرکسی بر بام خانه
که
مُرداری بَرَد تا آشیانه
مُرادِ واعظان جز مرگِ
ما نیست
به هر سو بنگری خونابه جاری است
اگر
مهلت دهد اهریمنِ جنگ
بهاران می برد غم از دلِ تنگ

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر