۱۴۰۱ فروردین ۱۴, یکشنبه
۱۴۰۰ اسفند ۲۹, یکشنبه
غزلی برای نازنین
ای که بودی چون گروگان در اوین
بعد از این با خوشدلان باشی قرین
از گزندِ اَهرِمَن مانی امان
سال نو فرخنده تر ای نازنین
چون رها گشتی از آن بیداد و بند
آن شرنگِ کامِ ما شُد انگبین
رفت دیری با غم و
بیم و امید
حُرمتِ انسان چرا
باشد چنین؟
حاکمی بس خیره سر هر روز و شب
هر ستم
با ما کُنَد
با نامِ دین
گاه مانَد شاعری عُمری به بند
یا سِپارد جانِ شیرین آبتین
روزِ دیگر پهلوانی
سر بلند
جان دهد اندر حصارِ عادلین
بانگِ تو خامُش نشد در دخمه ها
عزم و خویت استوار و
آهنین
رنجِ تو پنهان نَماند از دیده ها
رنجِ هم بندان کِه گوید پر طنین؟
۱۴۰۰ اسفند ۲۶, پنجشنبه
نعلین و پوتین
ز نعلین و ز پوتین هر دو فریاد
که هر دو دشمنِ ایرانِ آباد
اساس بیت تو اینک بر آب است
خبر آمد که کاترین هم حُباب است
نگیری فَرَهی فردا زِ برجام
مُکن کاخی بنا بر خِشتکی خام
ز جنگ و خانمان سوزی حَذَر کُن
غرورِ قیصران از سر به دَر کُن
مَنه افسارِ خود در دستِ دزدان
مگر نشنیده ای از خویِ گُرگان
ز خشمِ مردمان آگه نباشی
اگر گَردی خودت از هم بپاشی
بَساطِ این سیه کاری تو
برچین
مگو هر دم سخن از مِهر و از دین
مَکن ما را سپر در حفظِ روسان
تجاوز پیشگان، آتش
فروزان
نشین در گوشه ای در کُنجِ عُزلت
به دستِ عاقلان بِسپار قدرت
۱۴۰۰ اسفند ۲۱, شنبه
پیامک رهبر به کاترین جان
پَراندم
کاغذی در کویِ کاترین
که گویم
چیزکی با رهزن دین
مشو غمگین تو از حرف و هیاهو
به دنبالِ خودم چوب است و جارو
جزایِ
مکتبی گشتن همینه
جفایِ چرخِ هرجایی چنینه
نخواهم اشک تو بر روی بالش
نه چشمِ نرگست قرمز ز خارش
ز بی بی سی کُنم صدها تشکُر
که تا چشمک زنم اشکش کُند شُر
عطایم
می کند آنجا تَقلا
گهی از زیر پا، گاهی ز بالا
که بیت ما بود همیشه بَر پا
نگردد واژگون از بیخِ خَر پا
بگو حرفی خلافِ حرفِ پیشین
که بر پُشتَک بود بنیانِ این دین
چنین من
کرده ام عهدی صِدارت
به ظاهر بی نظر، فارغ ز قدرت
بِشو چندی کنون از دیده پنهان
و یا حرفی بزن چون بندِ تُنبان
به اسم دیگری اینک تو بنویس
ز اندامم
بگو وز خرجِ تندیس
برو گشتی بزن در ساحلِ راین
که کابوسم شده این جنگِ اوکراین
چو اسمت عاقبت
گردد فراموش
دوباره
پیکرت گیرم در آغوش
الهی مُجتبی
قَدرَت بِدونه
برایت
نغمهِ شومی نَخونه
۱۴۰۰ اسفند ۱۶, دوشنبه
نامه رهبر به پوتین
سلامی وزین بر برادر پوتین
ابر مردِ دیرین، نگهبانِ دین
چو فرمان بیامد که تمکین کُنم
سرم را فدایِ
کرملین کُنم
امامم خمینی سرِ
جنگ داشت
ز نفرت به دل ها بسی بذر کاشت
ز ژنرال روسی دلم
گشته شاد
که توفد به دشمن چو طوفان و باد
به سربازِ روسی کنم افتخار
الهی نمیرد گَهِ کارزار
ببر لشکرت تا
دیارِ فرنگ
مشو خسته از کُشت و کشتار و جنگ
به هر دشتِ ژرمن تو شخمی بزن
ز هر باغ رومی تو شاخی بکن
مبادا که یادت رَوَد انگلیس
چو درمانِ نازا کند آن خسیس
مخوان خود کتابی ز آسیبِ جنگ
درونت بسوزد ز حرمان
و ننگ
ز صلح و ز سازش تو هرگز مگو
که فاتح نتابد
ره گفتگو
به شاکی مده فرصتِ
انتقاد
چو خائن بگوید ز قانون و داد
فشان آتشی بر
سر مردمان
که هر دم گُدازد تن و جان شان
به موشک بکوبان تو هر خانه ای
که عاقل بگردد چو دیوانه
ای
ز مردی نشانی نبینم به کس
فقط از تو آید دلیری و بس
همیشه برایت دعا می کنم
و ملت به پایت
فنا می کنم
اگر مانده باشد فقط یک نفس
در آن می رسانم گزندی به کس
نباید که فرصت بگردد تلف
سر و قلب ایران بگیرم هدف
جان نثار
سیدعلی خامنه ای
۱۴۰۰ اسفند ۱۴, شنبه
عظمایِ روسی - تاملی در حمایت خامنه ای از پوتین
شنیدی چه فرمود عُظما ز جنگ؟
فقیهی که چشمش ضعیف است و تنگ
چو بر صندلی می کند او جلوس
نگوید کلامی ز آزارِ
روس
بگفتا که پوتین ندارد خطا
و جان شریفش بدور از بلا
ز مَشرق نیاید گزندی به کس
تمامِ پلیدی ز غرب
است و بس
نه بخشی ز ایران بشد مُنفَصِل
نه مجلس به توپی بِشُد نقشِ گِل
نه حُکمِ تزاری مُناری شکست
نه بر یک حَرَم سربِ روسی نشست
نه شاهی ز نفرت دهانی بدوخت
نه پیمان ملت در آتش بسوخت
اگر از قیامی بیاید خبر
بگوید که شاکی
نباشد بشر
مَزاجش دگر شُد ز انسان گُسست
چو سلطان رَوَد سویِ بافور و بنگ
دگر او ابایی
ندارد ز ننگ
همان بِه که مسکو شود خانه اش
۱۴۰۰ اسفند ۶, جمعه
عصیان - تاملی بر اوضاع انفجاری کشور
نیست قومی در جهان عاصی چو ما
هر کران ر ا بِنگری مُشتی هوا
حاکمی بس خیره سر با چشمِ تار
در میان شهر و ده زندان و دار
گر
برآید از جوان هر جا صدا
خون سُرخش بر زمین همچون ندا
دستِ
دهقان خالی و چشمان کبود
بر فنا شد حقِ
او از آبِ رود
کارگر طاقت ندارد بیش از این
حق او را می خورد دلالِ چین
بر
معلم گر کنم
یکدم نظر
چشم من از رنج او پُر اشکِ تر
این
سپه با سر دَوَد دنبالَ مال
لیک
بیخود کند صد قیل و قال
دست دولت می رود در جیب خلق
تا
فراموشش شود آن آب و برق
مجلسی دیگر
نباشد در وطن
کز زبانِ ملتی گوید
سُخن
از فسادِ
مَحکمه مردم به تنگ
منجلابی مملو از خوناب و ننگ
افتخار خبرگان حمد و ثنا
چاپلوسان بر زمین چون خاکِ پا
بی
کفایت دولتی در راس کار
بی خبر از ساز و کارِ روزگار
گر بماند
این قرار و این مدار
روبهی دیگر شود بر ما سوار
با قیامی رنج ما آید به
سر
از تفاهم شام ما گردد سحر
