سلامی ز قلبم بر این اغتشاش
که عظما ز تیغش شده آش و لاش
چو از کوی و برزن بخیزد خروش
جهیده هراسان به سوراخِ موش
نگوید کلامی ز راهِ خرَد
تو گویی که در چاهِ رویا چَرد
فرو کرده سر را چو کبکی به برف
ببافد فسانه به هنگامِ حرف
ندارد بسیج و سپاهِ شرور
توانی که او رهاند ز گور
جوانانِ پاک و جسور و رشید
بکوبند طبلی که کاوه
شنید
نماند به خانه زنِ سالمند
که ریگی پراند به قداره بند
دو روزی نمانده به فتحِ کبیر
برآید نمادی ز خورشید و شیر
ز شادی شکوفد لبِ مردمان
که نظمِ نوینی بسازد جوان






