خروشید حیدر که غوغا ز چیست؟
مگر هر مبارز سرِ دار
نیست؟
دمارم درآمد از این اعتراض
به ریشم بخندد پرنسِ ریاض
چرا اهلِ پیشه کند اعتصاب؟
نداند تحصُن ندارد
ثواب؟
چه باکی که سعدی زده حرفِ مفت
عبادت نباشد چرندی که گفت
گرفتم ولایت به دوز و کلک
همین است اینک روالِ فلک
ولایت بجز کشتنِ ناس نیست
به تدریس و سردابه و لاس نیست
مگر ناترازی گناهِ من
است؟
بدانند دزدان که از دشمن است
اگر نرخ بنزین بگشته گران
نباید بشاشد به عکسم جوان
چو دارم به تعدادِ مردم فشنگ
چرا در جنایت بجویم درنگ؟
کنم رودِ خونین روانه
به دشت
که هر کس نگوید ز بازارِ رشت
ولی چون خجسته ندارد قرار
به سانِ اسدجان دگر الفرار






