عجب وضعِ نزاری دارد عظما
که بیند
خیزشی در اوجِ سرما
ز طغیانِ کلان او گشته دلتنگ
نپرسد حالِ او فرزندِ
الدنگ
نه دردش
می کند درمان طبیبی
نه روزی کم شود زخم از رقیبی
چو اسمِ قاسمش آید به یادش
خجسته بشنود فریاد و دادش
از آن شامی که پرپر شد سلامی
نگوید
دیگر از واکسن کلامی
بنالد
در نهان از
دیدهِ تنگ
که داند این چنین شد طالبِ ننگ
بپرسد از خدا با
خشمِ بسیار
"چرا در چشم هر آدم شدم خوار؟"
چو باشد مضطرب ازبابتِ گور
رود وحشتزده
تا مقصدی دور






