۱۴۰۴ بهمن ۱, چهارشنبه

ولایت بجز کشتنِ ناس نیست - به مناسبت کشتار فجیع در بازار رشت

 

خروشید حیدر هیاهو  ز چست؟

ولایت که جز کشتنِ ناس نیست

دمارم درآمد از این اعتراض

به ریشم بخندد پرنسِ ریاض

چرا اهلِ پیشه کند اعتصاب؟

نداند   تحصُن  ندارد  ثواب؟

به من چه که سعدی زده حرفِ مفت

عبادت   نباشد  همانی  که      گفت

گرفتم ولایت به  دوز و کلک

همین است اینک روالِ فلک

مگر  ناترازی   گناهِ  من  است؟

بگویند دزدان که از دشمن است

اگر نرخ بنزین بگشته گران

نباید بشاشد به عکسم جوان

چو دارم به تعدادِ مردم فشنگ

چرا در خباثت  گزینم درنگ؟

کنم  جویِ  خونی روانه  به دشت

که هر کس نگوید ز بازارِ رشت

ولی چون خجسته  ندارد  قرار

به سویِ اسدجان شوم رهسپار

 

 


۱۴۰۴ دی ۲۹, دوشنبه

به عزیزان نظامی - تشویق به ترک خدمت

  

 

عزیزِ من  که  باشی  زیر  فرمان

اگر داری به دل   مهری به ایران

به سمتِ مردمان سر را   بگردان

مزن زخمی به کس با امرِ شیطان

چو داده خیره سر سرمایه از دست

ز خونِ نوجوان  اینک شود  مست

تو که داری خبر از وضعِ ضحاک

دگر گلگون  مکن  این میهنِ پاک

دمی بر ماتمِ مادر   بیندیش

مکن دردِ پدر با آتشت بیش

ببافد  یاوه گو   هر دم  دروغی

دلش را خوش کند با عروبوقی

بپرسد هر طبیب از  پیرِ رسوا

"جنونی کی شود با خون مداوا؟"

منه انگشتِ خود بر رویِ  ماشه

که  آزارت  دهد  وجدان همیشه

نپاید   بی گمان    بنیادِ    بیداد

گریزد چون اسد این شیخِ شیاد

شکن پیمانِ خود با این خلافت

بزن  بر نامه ات مُهرِ شرافت


۱۴۰۴ دی ۲۸, یکشنبه

پایان اندوه - تقدیم به دلیران نسل زد



غمی سنگین نشسته بر دلِ شهر

ز خون رنگین شده دیوارهِ  نهر

فقیهی از  قرونِ  ظلمت  و  ننگ

بگوید بی امان از دشمن و جنگ

نبندد حلقِ خود پرگویِ بیمار

کشاند  بی گنه  بر چوبهِ دار

فرستد در گذر   پیوسته      مزدور

که گردد هر محل ساکت تر از گور

ز داغِ غنچه های نو شکفته

دو چشمِ باغبان لختی نخفته

چه  طولانی  شده ساعاتِ هر روز

چو قرنی بگذرد شب های جانسوز

نخواند نغمه ای مرغِ  سبکبال

تو گویی می رمد از پیرِ دجال

نماند بیش از آین دورانِ اندوه

که باشد نسلِ زد دانا و نستوه

چو از جا  برکند بنیادِ بیداد

ز نو ایران شود آزاد و آباد


۱۴۰۴ دی ۲۵, پنجشنبه

پیام محرمانه سیدعلی به مجتبی

 


کجایی ملیجک که  جان بر لب است؟

ز  جهدِ  جوانان    جناغم   شکست

چه دارد به دستش جوانِ جسور؟

که ما را بروبد از اینجا به زور

به هر جایِ کشور نظر افکنم

بلغزد    زبانم    بلرزد    تنم

چو از جا  نجنبد   علمدارِ   ما

به خواری کشد آخرش کارِ ما

دریغا  که  اسبم ندارد بخار

به رویِ بساطم نشسته غبار

چو از تیغِ خونین نیاید قوام

یقینا  ندارد  نظامم     دوام

نخواهم بمیرم ز لرز و تبی

بجویم  پناهی از آن اجنبی

دلاراتِ ما را به خارج  فرست

که دیگر ندارم نیازی به ژست

ز عادات دودم چو داری خبر

تو افیون و منقل برایم  بخر 

فرستم دو لعنت بر این روزگار

که انداخت بیرون مرا از مدار

 




۱۴۰۴ دی ۲۴, چهارشنبه

نامه محرمانه قالیباف به ترامپ

 



بگردم  به  قربانِ   نورت      ترامپ

که  خورشید باشد به پیشت چو لامپ

نچرخد جهان جز به فرمانِ تو

که  داری بر عالم  تو حقِ وتو

هر آنچه  شنیدم   ز   آموزگار

نیارزد پشیزی در این روزگار

ندیده  کسی  این  چنین  کامیار

بریزد به جیبت ز هر سو دلار

هر آن بد که گفتم تو جدی مگیر

که بودم به چنگال شیطان  اسیر

چو شیطانِ ملعون بشد سرنگون

دگر تر نسازم  زمین ها ز خون

نگویم از این پس ز جنگ و جهاد

برقصم غزل خوان به آهنگِ شاد

ولی ترس دارم که افتم به دام

نخواهم بنوشم شرنگی ز جام

به ملبورن دارم بسی ملکِ ناب

به آنجا  گریزم  من از راهِ  آب

دلاور  به  نادم   روادید     ده

که شوقِ وصالت به جانم زده

چو گردم ثناگو  ز دیدارِ دوست

نگنجم ز شادی به زندانِ پوست

۱۴۰۴ دی ۲۳, سه‌شنبه

دوبیتی های اغتشاش - پاسخی دندان شکن به عظما




اگر هست دردت فقط اغتشاش

بزودی بگردد تنت آش و لاش

چه کردی تو با کودک بی گناه؟

که در خواب بیند پنیر و لواش

***


فقیها از این پس تو هشیار باش

مبادا  بگویی ز نو  اغتشاش

تو کز محنت دیگران بیغمی

ز حلقت نیاید بجز بوی شاش

***

اگر آشفته ای از دست آشوب

همین حالا برو تا شهر محبوب

اسد از دوریت گشته پریشان

ز پروازت شود حال جهان خوب


***

چو در خط شیطان  تو کردی تلاش

ببینی جزایش از این اغتشاش

ربودی ز ملت تو خروارها

که راهی نماند برای معاش

***

تقاضای ملت که آشوب نیست

مرادت ز کشتار بسیار چیست؟

فراوان بگویی ز آشوبگر

ولی خود ندانی که بیمار کیست

***

به ما چون بگویی تو آشوبگر

سزایش ببینی تو ای فتنه گر

نداری به گردت مریدان پاک

همه دزد و جانی و یا حیله گر

***


۱۴۰۴ دی ۲۲, دوشنبه

دو بیتی های اغتشاشی

 


فقیها از این پس تو هشیار باش

مبادا  بگویی ز نو  اغتشاش

تو کز محنت دیگران بیغمی

ز حلقت نیاید بجز بوی شاش

***

اگر آشفته ای از دست آشوب

همین حالا بپر تا شهر محبوب

اسد از دوریت گشته پریشان

ز پروازت شود حال همه خوب

***

اگر هست دردت فقط اغتشاش

بزودی بگردد تنت آش و لاش

چه کردی تو با کودک بی گناه؟

که در خواب بیند پنیر و لواش

***

چو در خط شیطان بکردی تلاش

ببینی جزایش از این اغتشاش

ربودی ز ملت تو خروارها

که راهی نماند برای معاش

***

تقاضای ملت که آشوب نیست

مرادت ز کشتار بسیار چیست؟

فراوان بگویی ز آشوبگر

ولی خود ندانی که بیمار کیست

***

به ما چون بگویی تو آشوبگر

سزایش ببینی تو ای فتنه گر

نداری به گردت مریدان پاک

همه دزد و جانی و یا حیله گر

***