ستمگر بیگمان کارت تمام است
سقوط و مُردنت در هر کلام است
مَده فرمانِ آتش ای جفاکار
که در دستانِ ما هستی گرفتار
نداری چاره ای جز راه تسلیم
بکُن بر قدرتِ ملت تو تعظیم
اگر دل بسته ای بر محورِ شرق
بسوزد قامتت از رعد و از برق
نبینی منفعت از فقه و فتوا
که آتش بر زدی بر دین و تقوا
نجنگد بهرِ تو آن مردِ
مزدور
فروشد رمزِ اسرارت به منصور
نخواندی قصهِ ماران و ضحاک؟
بکوبد کاوه ای پشتِ تو بر خاک






