شنیدم سرورم چمدان ببستی
بیا پیشم که همریشم تو هستی
کُشد هر شب مرا سرمایِ روسی
ندارم همدمی چون شیخِ طوسی
ندیدم یک نشان از میزبانی
فغان از غربت و نامهربانی
به دور از سایه ات اینجا یتیمم
نه رویِ نیمکت و نه تویِ تیمم
حکیمانه به زخمم مرهمی
نه
به این چاکر دلار و درهمی ده
فراهم می کنم منقل برایت
که از مغزت رود بادِ ولایت
همین امشب بپر بیرون ز کشور
خیالِ سیلِ خون در سر مپرور
مبادا در
دلت تردید افتد
که این فتنه دگر از پا نیفتد
بخوان این نامه را با دیدهِ باز
مرا بی کس مکن پیر هوسباز

۱ نظر:
عالی بود.
ارسال یک نظر