۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

سردارانی که سردار آزمون را حذف کردند

 

بازی سوم تیم ملی فوتبال ایران انجام شد و صعود این تیم به مرحله بعدی بستگی به نتیجه مسابقات باقیمانده از مرحله گروهی در روز یکشنبه دارد. تیم ایران هر سه بازی مرحله مقدماتی را با نتیجه مساوی به پایان رساند و بنابراین سه امتیاز کسب کرد. در طول دو هفته ای که از شروع بازی ها می گذرد میلیون ها ایرانی با اشتیاق و دلهره روند این مسابقات را دنبال کرده اند، علیرغم فشار انواع مشکلاتی که زندگی آنها را طاقت فرسا کرده است، از جنگ و تورم و بیکاری گرفته تا بیعدالتی های گوناگون و زخم های کشتار وحشتناک دی ماه گذشته.

دوستداران فوتبال می دانند که بخشی از قدرت تیم ها ناشی از عملکرد ستارگان آنها می باشد، بدون حضور لیونل مسی و کریستانو رونالدو و هری کین هرگز تیم های آرژانتین و پرتغال و انگلستان به چنین پیروزی های درخشانی دسترسی پیدا نمی کردند و مردم این کشورها خوشحال نمی شدند. برای تیم ملی ایران حضور سردار آزمون می توانست تاثیر چشمگیری داشته باشد، همانگونه که عملکرد خوب او در رسیدن تیم ملی به جام جهانی نقش بزرگی داشت. احتمالا سردار آزمون می توانست نتیجه بازی با نیوزیلند را به نفع ایران تغییر دهد و موجب صعود بدون دردسر تیم ما به مرحله بعدی شود تا برای ساعاتی یا روزهایی مردم اندکی خوشحال شوند.

سردارانی که سردار آزمون را به جرم اعتراض به کشتار مردم ایران از تیم ملی اخراج کردند برگ سیاه دیگری بر پرونده قطور خود افزودند. همان سردارانی که سالهاست ثروت های ملی را تاراج می کنند و فقر و فساد و افسردگی را ترویج می دهند. همان سردارانی که بر تمام کرسی های کلیدی مجلس، قوه قضاییه و دولت تکیه زده اند و به مال اندوزی و جنایت مشغولند. همان هایی که موجب فرار مغز ها می شوند. کسانی که روشنفکران را کاردآجین می کنند و انواع تبعیض های جنسیتی، عقیدتی و قومی را روا می شمارند.

مردم ایران این سرداران را پاسداران این آب و خاک نمی دانند.


۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۵, جمعه

غیبت مجتبی

 

کجایی  مجتبی  در  این  زمانه؟

درونِ  دوزخی   یا  کُنجِ  خانه؟

هنوزم  دشمنی  با   خار و خاشاک؟

به مِهرِ هاله ای خونین کُنی  خاک؟

پیامت می رسد گه گاه  از راه

چو  فریادی که  آید از تهِ  چاه

یکی گوید که صد جایت شکسته

به  پشتت  خنجرِ یاران   نشسته

سپاه از ماندنت افسانه سازد

به نامت  بر سر مردم بتازد

کسی  باور  ندارد حرفِ مسعود

چو گوید یاوه ها همسانِ محمود

ز طوسی هم دگر نام و نشان نیست

که  داند   شاهدِ  آن  جانفدا  کیست

بمانی  همچنان در خیلِ  مُردار

مگر ناگه شوی  روزی پدیدار

ز دورانِ   کُهن  این  نقدِ     دانا ست

چرا رهبر شدن چون ارثِ بابا است؟

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

کجایی مجتبی؟

 


کجایی   مجتبی  در  این   زمانه؟

درونِ   دوزخی    یا   سردخانه؟

هنوزم دم زنی از خار و خاشاک؟

بریزی  خونِ دی بر بسترِ  خاک؟

بمانی  همچنان در خیلِ  مُردار

مگر ناگه شوی  روزی پدیدار

۱۴۰۵ فروردین ۱۲, چهارشنبه

عاقبت شمع دزد

 


مزن چون سفیهان تو حرفِ گزاف

که  مغزِ  نظامی  تو  ای  فرشباف

به سانِ  سلامی تو  خالی  مبند

که کودک به حرفت زند ریشخند

چو  هر شمع دزدی بگیرد مقام

بسوزد  ز   آتش   ستون  نظام

دگر نیست فرصت که غارت کنی

ز  املاکِ  دزدی    تجارت  کنی

اگر بر نداری ز  دوشت  وبال

بعید  است بینی تو پایانِ سال

ز  آن سویِ دریا  تو یاری مجو

که سر را ببازی در این جستجو

چو هر دم بلرزی در این زاد و بوم

گمانم   ببوسی   تو   درگاهِ    روم

مکُن چون ستوران تو گرد وغبار

عنانِ  حکومت  به   مردم   سپار

 

  

۱۴۰۵ فروردین ۱۰, دوشنبه

بهار سوگواران

 



بهار    آمد  ولی  سوری  بپا نیست

که از کشتارِ دی جز غم بجا نیست

نشسته مادری در کنجِ  ایوان

ببافد جامه ای با چشم گریان

کبوتر می رمد  از  بالِ پهپاد

بنالد مرغِ شب از دردِ بیداد

نسیم آرد ز برزن  بویِ باروت

نشانَد  دوده ها بر شاخهِ  توت

شقایق گوید از شب هایِ خونبار

سپیدار از  طناب  و حلقه   دار

نخواند عاشقی  در کوچه  آواز

نه چشمِ نرگسی با کس کُند ناز

بِگردد کرکسی بر بام خانه

که  مُرداری بَرَد  تا آشیانه

مُرادِ   واعظان  جز  مرگِ  ما  نیست

به هر سو بنگری خونابه جاری است

اگر  مهلت دهد  اهریمنِ  جنگ

بهاران می برد غم از دلِ تنگ

 


۱۴۰۵ فروردین ۸, شنبه

شب های دی ماه

 



زمستان سر شد و سوری بپا نیست

که از کشتارِ دی  جز غم بجا نیست

شقایق گوید از شب هایِ  خونبار

سپیدار از سپاهِ مست و خونخوار    

نسیم آرد به بستان بویِ باروت

نشاند  دوده ها  بر قامتِ توت

نخواند  بلبلی در کوچه   آواز

نه چشم نرگسی دیگر کند ناز

 


۱۴۰۵ فروردین ۶, پنجشنبه

بهار غم انگیز

 



بهار آمد  ولی  سوری بپا  نیست
که از تیغِ جفا خونابه جاری ست
بهاری  این  چنین در خاطری نیست
شرابِ  واعظان  جز خون ما چیست؟
قناری می رمد  از  بوی  باروت
نشسته دوده ای بر شاخهِ  توت
بگردد کرکسی بر گِرد خانه
کِشد  از پنجره  آتش  زبانه
نخواند  عاشقی  در   نور  مهتاب
که دیده ماه دی در کوچه  سیلاب
اگر  مهلت  دهد  اهریمنِ  جنگ
شکوفه می برد غم از دلِ  تنگ

۱۴۰۴ اسفند ۲۸, پنجشنبه

طبیبِ بی وفا

 

مرگ  بارد همچو  باران  از هوا

پس کجایی ای  طبیب     بی وفا؟

رفته ای  در  سنگری  از  ترسِ جان؟

یا شدی از ترسِ جان خود جان ستان؟

گر   نداری در  ستم  ها اختیار

ترک کن این کرسی بی اعتبار

ناله کردن کی  کند  دردی  دوا؟

چون طبیبان از درِ درمان درآ

بگذرد  از خاکِ ما  این سالِ سخت

تیرگی ها پر کِشد  از رخت و بخت

بی گمان فردا رسد  روزِ حساب

هست آیا  در سرت فکرِ جواب؟

کس نخواهد بشنود در  دادگاه

آنچه گوید واعظی هر شامگاه

باشد اینک فرصتی در پیش  تو

اهلِ دانش کی شود  دنباله  رو؟

خلق  را  تقلیدشان  بر باد    داد

ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

از جفایِ دولتت کس نیست شاد

هر که با مردم ستیزد نیست باد

 

 


واعظان در دوزخ

 

چه رازی است در ذات این روزگار

که  ظالم  به  دوزخ  رود  از  مزار؟

ولاکن  ندانم  چرا  واعظان

نبینند  نقدا  ز  جنت  نشان؟

مگر آن عباپوشِ  راحل  نگفت

که ملا در آغوشِ حوری بخفت؟

۱۴۰۴ اسفند ۲۷, چهارشنبه

دیدار در دوزخ

  


چه رازی است در ذاتِ این روزگار

که  ظالم  به دوزخ  جهد  از مزار؟

ولاکن  ندانم چرا زاهدان

نبینند نقدا  ز جنت نشان؟

مگر  آن عباپوشِ  راحل   نگفت

که عابد در آغوش حوری بخفت؟

چو اخبارِ جاری به دوزخ رسید

بهشتی  به  بیت  خمینی   دوید

در آنجا چو رخسارِ عظما بدید

ز شادی  در آغوش اکبر  پرید

همی گفت احمد به یارانِ غار

حسن  گر بیاید  بگیرم   قرار

خروشید راحل که محسن کجاست؟

به دور از سپاهی دو پایم هواست

ز  حُجره بیامد برون اردشیر

که گوید به آقا  ز جنگِ اخیر

دریغا  که  پشتِ نظامت شکست

سپاهت به شامِ غریبان نشست

بکُشتیم  روزی  هزاران  جوان

که خیزد بخاری از آن جمکران

چو شمشیرِ مهدی هویدا نشد

دکانِ  ولایت  به کُل  تخته شد

نمانده نشانی ز گورت بجا

که کردی  اماما جهنم  بپا

چو   پاشید  از هم   سپاهِ پلید

دگر نیست ترسی ز دیوِ سپید

به کنجی نشین و مکن قیل و قال

به   دورِ   دهانت    بنفشه  بمال

۱۴۰۴ اسفند ۲۶, سه‌شنبه

مناجات لاریجانی

 


خدایا نظر کن بر این اردشیر
همان  ناقلای  صغیر  و حقیر
چو در کار کشتن ندارم نظیر
به فرمانِ حیدر بگشتم  کبیر
مقامِ ریاست  تو از من  مگیر
که هرگز نگردم ز کشتار سیر
علیه جوانان بجنگم چو شیر
ز کویِ دبیران  بگیرم  اسیر
و گر هست گوشت به راز و نیاز
ببخشای  خلوت  به  هر بچه باز
مبادا که طوسی شود منزوی
که فریاد خیزد ز هر حوزوی
کلامی  نگویم   من  از  زادگاه
که هستم نفوذی در این  بارگاه
شکایت ندارم از این وضع سخت
ز نقصان و نکبت شدم نیک بخت
به دورانِ خونین چو خندان ترم
نخواهم که عمرش به پایان برم
به زندان فرستم زنِ صلحجو
در آغوش گیرم تنِ فتنه جو
اگر کس بگوید ز پایانِ جنگ
ببندم   دهانش  بدون  درنگ
نباشد   نبردی    چو    جنگِ حجاب
ز کابوس تلخش خورم قرصِ خواب
نصیبم بگردان تو عمری  بلند
که از بُن رسانم به ایران گزند
ولاکن به جیبم   زر و ارز ریز
که  غافل  نباشم  ز  فکرِ گریز


۱۴۰۴ اسفند ۲۵, دوشنبه

پیام هدهد به قالیباف

 

فرستاد  هدهد  پیامی  ز  قاف

 زمانت سرآمد تو ای فرشباف

دگر نیست فرصت  که  لوله  کُنی

دلاری  به  خویشان  حواله  کنی

ندیدی  که  حیدر  چه  بیچاره  شد؟

چو آمد ز چاهش  دو صد پاره شد

مبادا   فریبت   دهد  اردشیر

سپاهی نگردد ز کشتار سیر

ز سردار قدسی نگویم بسی

که  پایان او را نتابد  کسی 

سلامی که استاد  ویروس  بود

خشابش مسلح به واکسن نبود

ز  تندیسِ  قاسم     غباری     نماند

چه باکی که حیدر به عرشش نشاند

کمینگاهِ ایمن  نیابی،    نَگَرد

بگیرند خِفتت، بپیچی ز درد 

اگر  از  شرف  بُرده ای   بهره ای

چرا چون خمینی تو خونخواره ای؟

چو سیمرغ گوید که تسلیم شو

سپهدارِ این جنگِ ننگین مشو




۱۴۰۴ اسفند ۲۴, یکشنبه

نه مذاکره نه جنگ

 


گفت پیری از تبار واعظان

ترک گوید اهل ایمان گفتمان

کی برآید حاصلی از گفتگو؟

جنگ روید در سراب صلح جو

چون نگویم من سخن با دیگران

صلح چرخد بر سرم چون سایه بان






۱۴۰۴ اسفند ۲۲, جمعه

پاسخی به پیام مجتبی

 

بظاهر     نوشتی  پیامی    بلند

کلامی سخیف و پر از بند و پند

 

مزن حرف  بیجا  دگر  مجتبا

که هستی تو خورشید آل وبا

 

نگفتی چگونه  تو رهبر شدی؟

حریفِ    رقیبانِ   انتر  شدی؟

 

بنازم به  ترکیب ژن های خوب

نسازند رهبر ز سیمان و چوب

 

چو ژن برتر از دانش آمد پدید

سخن از حکیمان نباید   شنید

 

پدر بست دل  را به   بمب  اتم

فرو کرد آن را به کوههای قم

 

تو سر را بگردان  ز خط   پدر

مکن عمر ما را در این ره هدر

 

بدنبالِ  رادان   چو لنگان  روی

چو  تیمور  بدنامِ  دوران شوی


اگر زنده ماندی ز دستِ قضا

پیامِ  دگر را مخوان  در  خفا

 


پلیسِ شرور

 

سخن گفت از نو   پلیسِ  شرور

که هر معترض را فرستد به گور

خبیثی که گیرد ز ابلیس   درس

به دل ها نکارد  بجز بذرِ  ترس

پلیدی که او را  به مسند نشاند

وطن را به سمت تباهی کشاند

ادا کرد رادان فقط حرفِ مُفت

ز  حالِ  مقوا  کلامی  نگفت

بگویند جمعی که     او  زنده  نیست

و گر نیست مرده سکوتش ز چیست

ز تکرارِ  تهدیدِ  زندان  و    دار

عیان شد که رادان  ندارد قرار

که  ترسد  ز  تهدیدِ   آدمکشان؟

که تهدید باشد ز تشویش شان

ز  کشتارِ  جانکاهِ  دی ماهِ   پیش

فزون شد شجاعت  ز اندازه بیش

برقصند مردم در اطرافِ گور

بگرید سپاهی  ز انکارِ   زور

ستمگر پلیدی است شیطان پرست

ز خونِ  جوانان شود  شاد و  مست

چو   فتح  نهایی  دگر   دور  نیست

که گوید که رادان کر و کور نیست؟

 


۱۴۰۴ اسفند ۲۱, پنجشنبه

پلیسِ کاسه لیس

 

سخن  گفت  از   نو  رییس    پلیس  

که دنیا بخندد به این کاسه لیس 

پلیدی که او را  به مسند نشاند

وطن را به سمت تباهی کشاند

ادا کرد رادان فقط حرفِ مُفت

ز  حالِ  مقوا  کلامی  نگفت

بگویند جمعی که     او   زنده  نیست

و گر نیست مرده سکوتش ز چیست

ز تکرارِ  تهدیدِ  زندان  و    دار

عیان شد که رادان  ندارد قرار

که  ترسد  ز  تهدیدِ   آدمکشان؟

که تهدید باشد ز تشویش شان

ز کشتارِ  جانکاهِ    دی ماهِ   پیش

فزون شد شجاعت ز اندازه بیش

برقصند مردم در اطرافِ گور

بگرید سپاهی  ز انکارِ   زور

ستمگر پلیدی است شیطان پرست

ز خونِ  جوانان شود  شاد و  مست

چو  فتح  نهایی  دگر   دور  نیست

که گوید که رادان کر و کور نیست؟

۱۴۰۴ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

نارضایتی عظما از دوزخ

 



دریغا که احکامِ  یزدان خطاست

که معیارِ داور نه پول و طلاست

بداند هر آن کس که اهلِ عباست

جهنم نه جای فقیهی چو  ماست

ندارم  رضایت از این منجلاب

چو هر شب نباشد  بساطِ کباب

ندانم  چرا  ساکنِ      دوزخم

که شِمری کِشاند عنان و نخم

چرا  این جهنم   ندارد دری؟

که آن را گشاید یدِ  حیدری

نفهمند  اینها   کلامِ   مرا

ببُرَد زبانی که گوید چرا

دگر پر نگویم ز جنگ و جهاد

که  هذیانِ مُزمِن بدادم  به  باد

ندیدم  نشانی  ز  زندان  و  دار

نه ون هایِ گشتی پر از پاسدار

چو تنگ است اینجا فضای قفس

اگر  دود  خیزد    بگیرد   نفس

دوباره بگویم که حُکمم خطاست

گواهِ   صدیقم   جنابِ   عطاست