۱۴۰۰ شهریور ۶, شنبه

ناله های ننه نعمت


چند دقیقه ای می شد که به خانه برگشته بودم، حوصله بچه ها حسابی سر رفته بود. بهشون قول دادم دوش سریعی بگیرم و بلافاصله برم روی پشت بام تا یک برنامه خوب خارجی براشون پیدا کنم. گرد و خاک جاده و عرق تابستون وقتی که دست بدست هم بدن، آدم
  را بکلی کلافه می کنن. لاله، دختر بزرگم که بتازگی کلاس دوم دبستان را تمام کرده بود، دیگه می تونست برای خواهرهای کوچکترش کتاب بخونه و تا حدودی آنها را سرگرم بکنه تا مادرشون به کارهای خونه برسه. چند تا کتاب و نوار از کارهای کانون پرورش کودکان و نوجوانان هم داشتیم که اکثرشون را قبل از سال 57 خریده بودیم. تا اونجایی که بیاد دارم، بچه ها یکی دو تا از برنامه ها و سریال های تلویزیونی را هم دوست داشتن و دنبال می کردن. فکر کنم اسم یکی از اونا سلطان و شبان بود. ولی خوب، روزهای تابستون بلند هستن  و بیرون از خونه هم برای گردش و تفریح هیچگونه امکاناتی وجود نداشت. البته توی اون اوضاع و احوال و شرایط جنگی، داشتن سقفی بالای سر  و دسترسی به غذا و بعضی از نیازهای اولیه زندگی، برای خیلی ها مثل رویا و آرزو بود.

نردبان فلزی را از گوشه حیاط برداشتم و در کنار پنجره اتاق نشیمن گذاشتم، نزدیک همان جایی که تلویزیون رنگی جدید را روی یک میز چوبی گذاشته بودیم، در کنج اتاق. از یک رومیزی نسبتا بزرگ قلمکار هم برای پوشاندن تلویزیون استفاده می کردیم، جزو چیزایی که دو سه سال پیشتر، از بازار اصفهان خریده بودیم. این را هم اضافه کنم که مدتی طول کشید تا این تلویزیون رنگی ژاپنی وارد اتاق نشیمن ما بشه. راستش در مورد خرید آن خیلی تردید داشتم، اما بچه ها هر روز در مورد آن صحبت می کردن. سارا و نسیم دو تا از همکلاسی های لاله بودن که هر روز در مورد برنامه های رنگی فرستنده های خارجی حرف می زدند. پدر سارا پزشکی بود که برای انجام تعهد دوران تحصیل به کازرون آمده بود و پدر نسیم یکی از مسئولان دانشگاه آزاد بود، موسسه ای که درست قبل از انقلاب افتتاح شده بود. یعنی دختران دو مقام غیر محلی که عملا از نوعی مصونیت ویژه بهره مند بودن، البته مصونیتی نا نوشته و ناپایدار.

با آنکه در مورد خرید تلویزیون رنگی با چند مغازه دار و دلال حرف زده بودم ولی هنوز دلهره هایی هم داشتم. چند هفته قبل از آن شب، وقتی که در بازار بالای میدان خیرات با یکی از عمده فروشان برنج خوش و بش می کردم توصیه کرد که همان شب به خانه او بروم و لوازم خانگی مورد نیازم  را انتخاب کنم. می گفت اگر همان شب نروم بعدا پشیمان می شوم. او این دستگاه ها را از طریق سهمیه ارز زوار مکه می خرید و وارد کشور می کرد. در فرودگاه و گمرگ شیراز هم آشنایانی داشت که کارش را یه جوری راه می انداختن. پس از شام و تاریک شدن هوا به خانه حاج آقا رفتم. در دو سه اتاق بزرگی که به شکل انبار در آمده بودن، تعداد زیادی قوطی ها برزگ و کوچک دیده می شد که تا سقف بالا رفته بودن. تلویزیون، لباسشویی، یخچال و فریزر در گروه اقلام بزرگ و ضبط صوت، پلوپز، اطو و چرخ گوشت در گروه اقلام کوچک.

با هیجانی که حاج آقا ایجاد کرده بود و خالی بودن قفسه های فروشگاه های لوازم خانگی، بالاخره اون شب تصمیم گرفتم که یک گیرنده تلویزیون رنگی بخرم. هر چند که رشته تحصیلی خودم الکترونیک و مخابرات بود و چند سالی هم در این زمینه کار کرده بودم، اما در مورد انتخاب گیرنده تلویزیون، نظر کارشناسی حاج آقا را پرسیدم و دست آخر از میان چهار تلویزیون موجود، یکی را انتخاب کردم و به کمک مستخدم ایشون آن را به پشت وانت مزدایم منتقل کردیم. مقداری اسفنج و مقوا و طناب هم به من دادن تا تلویزیون سانیوی 24 اینچ را به میله های پشت وانت ببندم. در اون شرایط خریدن و جابجا کردن خیلی از اجناس معمولا در ساعات خلوت شب انجام می شد.

آن عصر وقتی که از پله ها به بالای پشت بام می رفتم از لاله خواستم که به صفحه تلویزیون نگاه بکنه و کیفیت صدا و تصویر را گزارش بده. جواب ها از این قبیل بودن: فقط برفک سیاه و سفید، نوارهای رنگی عمودی، تصویر هست ولی صدا نداره، هم صدا هست هم تصویر ولی پایین و بالا می پره. احساس بدی داشتم، انگار تمام چیزهایی که در کلاس های الکترومغناطیس و انتشار آمواج و آنتن ها آموخته بودم، بی ارزش شده بودن. سعی کردم به پشت بام های همسایه ها نگاه بکنم و با مقایسه جهت آنتن های آنها، بهترین زاویه را پیدا کنم. مشکل این بود که در اطراف خونه ما فقط سه چهار نفر تلویزیون های رنگی و آنتن های مخصوص داشتن و آن ها هم سعی کرده بودند که آنتن هاشون را تا حد امکان بپوشانند تا از داخل کوچه دیده نشوند. مساله دیگری هم وجود داشت و آن تغییرات آب و هوا بود که بر کیفیت امواج اثر می گذاشت. دوستانی که حال و حوصله داشتند جدولی درست کرده بودند که شرایط مناسب برای استفاده از هر فرستنده خارجی را نشان می داد، مثلا در هوای شرجی تلویزیون کویت بهتر از بقیه ایستگاه ها است. برنامه های تلویزیونی کویت و عراق و دوبی در صدر جدول بودند. بعضی از فرستنده ها، آهنگ ها و شوهای درخواستی را هم پخش می کردند، شامل شوهای قدیمی دوران شاه یا برنامه های جدید لس آنجلسی. لاله هم کنجکاو بود و هم مصر. ضمن گزارش دادن کیفیت صدا و تصویر، پرسش هایی هم می پرسید که جواب دادن به بعضی هاش اسون نبود و مجبور می شدم چیزی بگم که کمی بخنده، البته اگه حال و حوصله ش را داشتم. یه روز پرسید: چرا برفک ایستگاه های خارجی رنگیه؟ منم جواب دادم: توی خارج همه چیز رنگیه، حتی برف هاشون. خیلی خندید.

هنوز کار خسته کننده تنظیم آنتن به جایی نرسیده بود که صدای موتور سیکلتی از داخل کوچه بگوش رسید و بعدش صدای کوبیدن کسی به درب خانه. درب دو لنگه فلزی بزرگی که اجازه می داد وانت را به داخل حیاط بیارم و آن را در کنار درختان مرکبات و نخل های بلند پارک کنم. گاهی که حوصله داشتم ماشین را هم در همین حیاط می شستم، کاری که مثل خیلی از کارهای دیگر در آن روزگار بیهوده بود. هر چند که می دانستم که تمیزی وانت فقط چند ساعت دوام داره ولی احساس خوبی به من می داد و  حداقل برای مدت کوتاهی از فکر جنگ و نگرانی در مورد آینده خلاص می شدم.

با احتیاط از پله فلزی پایین آمدم، پله ای که آن را یکی از دوستان همه فن حریف، با استفاده از لوله های گالوانیزه یک اینچ، برایم ساخته بود. چاره ای نبود چون پروفیل های فلزی گیر نمی آمد. عصر پنجشنبه بود و ناگهان نگران شدم که نکنه در مزرعه اتفاق بدی افتاده باشه.  می دانستم که در روز جمعه دسترسی به فروشگاه های لوازم یدکی و صنعتی و همینطور به تراشکارها و جوشکارها تعریفی نداشت.

دو سه قدم مانده بود که به درب بزرگ برسم که صدای ملتمسانه جواد را تشخیص دادم. همین دو ساعت قبل بود که وقتی کارش را تمام کرد و عازم ده شان می شد با هم شوخی کرده بودیم. تقریبا همه کارگرانی که در مزرغه مرغداری ما کار می کردن اهل روستاهای همان اطراف بودن. روستاهایی که در آن روز ها در فاصله پنج کیلومتری کازرون بودن، همگی در کوهپایه های کوه قبله، کوهی که دیوار جنوبی جلگه کازرون است و بخشی از رشته کوههای زاگرس. در شمال شهر هم کوه دیگری هست به موازات کوه قبله، همان کوهی که  روستای معروف دوان را در ارتفاعات خود به نمایش می گذارد. می گویند روزگاری این کوه ها پوشیده از درختان جنگلی بوده است ولی پس از ساختنه شدن جاده بوشهر تعداد زیادی از درختان بلوط و بادام کوهی به زغال تبدیل شده و از طریق خلیج فارس صادر شده اند.

جواد می خواست که بدادش برسم، می دانستم که مادر نعمت پا به ماه است ولی کل اطلاعاتم در همان حدود بود. اونا منتظر چهارمین فرزند شان بودن، فرزندانی که اولی و دومی شون دختر بودن و سومی پسری دو سه ساله به اسم نعمت الله. جواد دلش می خواست که چهارمی هم پسر باشه تا بقول خودش جنسش جور بشه. البته نمی دونم که قبل از تولد نعمت، ننه نعمت را چی صدا می کردن چون در آن زمان ها من و همسرم هنوز از دانشگاه اخراج نشده و ساکن شیراز بودیم. سنگ بنای آن مزرعه، و یا به تعبیری مجتمع مرغداری و کشاورزی، را پدرم گذاشته بود ولی در میانه راه، جان را به جان آفرین باز گرداند. در آن شرایط طوفانی کشور، مهرداد که دو سه سالی بیش از من پیراهن پاره کرده بود، آستین ها را بالا زد و کارهای نیمه تمام پدر را به پایان رساند، با فداکاری ها و سخت کاری های باور نکردنی خودش و همچنین کمک های بقیه خانواده. کسی فکر نمی کرد که بشود ولی شد و بالاخره بزرگترین واحد مرغداری گوشتی استان فارس شروع بکار کرد. وقتی که کارها روی غلطک افتاد، مهرداد هم دست زن و بچه هایش را گرفت و از کوچکترین روزنه ای که بطور اتفاقی باز شده بود خود را به استرالیا رساند. در زمان جنگ گزینه ها چندان زیاد نیست و رها کردن مزرعه نا ممکن بود. لازم بود که مزرعه با تمام ظرفیت کار کند تا قسط های سنگین بانک کشاورزی  را پرداخت کنیم و از مخروبه شدن آن و نابود شدن رویاهای بزرگ پدر جلوگیری کنیم. اینگونه شد که دست سرنوشت مرا از یک شرکت بزرگ مهندسی در تهران به سالن های مرغداری و اداره دامپزشکی و چندین سازمان و اداره شهری و استانی و کشوری کشاند. آن کار فنی را هم به لطف یکی از همکلاسان دانشگاهی پیدا کرده بودم چون هیچ سازمان و اداره ای، پاکسازی شده ها را اسنخدام نمی کرد. برای اداره کردن مزرعه در مقایسه با برادرم چندین کمبود آشکار داشتم، مهم تر از همه اینکه او دامپزشک بود و در ضمن چندین سال با شرکت های دارویی و وارد کننده دام کار کرده بود. علاوه بر کمبود علمی و نا آشنایی با خم و چم های بازار، توانایی کاری من بسیار کمتر بود، و همینطور  نداشتن چیزی که مادرم به آن "برش کاری" می گفت و عقیده داشت که من برش کافی و لازم را ندارم.

جواد اصرار کرد که  فورا بهمراه او به زایشگاه بروم چون نگهبان درب ورودی را قفل کرده و کسی را راه نمی دهد. گفت که ننه نعمت را با وانت مشهدی علی به زایشگاه برده و او  داره از درد بخودش می پیچه و ناله می کنه. چند دقیقه بعد درستی ادعای جواد را از نزدیک دیدم. با سویچ ماشین به شیشه کیوسک نگهبانی زدم و اشاره کردم که در را باز کنه. مرد میانسال بدون آنکه از جایش بلند بشه سرش را تکان داد یعنی که نمی کنه. اخمش را هم در هم کشید.

صدایم را بلندتر کردم و گفتم می خواهم  سر پرستار یا متخصص زنان را ببینم. لنگ لنگان به طرف ما آمد و  گفت: وقت تون را تلف نکنین و تا این زائوی بیکس نمرده او را به شیراز برسونید. اگه این مرد نافهم به حرفم گوش داده بود تا حالا به دشت ارژن رسیده بود. اصرار کردم که پزشک زنان را ببینم و گفتم که  می دانم که خودش و خانواده ش در ویلای پشت زایشگاه زندگی می کنند. گفتم که دو هفته قبل در همان جا مهمانش بوده ام. جواب داد که دکتر برای آخر هفته به شیراز رفته و کسی هم در اتاق پرستاری نیست. گفتم اگر درب را باز بکند و اجازه دهد که زائو روی تختی در قسمت پذیرش دراز بکشد من به بیمارستان می روم و یک دکتر یا ماما پیدا می کنم و می آورم. شانه هایش را انداخت بالا و با عصبانیت گفت که این مریض و بچه ش هم امشب می میرن و خون شون می افته گردن شما دو نفر آدم زبان نفهم، عین ماجرای دو ماه قبل. اون آدم کله شق هم زنش را از خشت و دالکی آورده بود اینجا و آنقدر پشت همین در موند تا هر دو شون مردن و دست آخر اونا را به قبرستون برد و خاک کرد.

به جواد گفتم همانجا بمونه تا به بیمارستان و اورژانس بروم. قسمت پذیرش بیمارستان حسابی شلوغ بود که انتظارش را هم داشتم. فقط یک بیمارستان قدیمی در شهر وجود داشت که در دهه سی ساخته شده و بتدریج اتاق ها و تجیهزاتی به آن اضافه کرده بودند ولی به هیچوجه جوابگوی نیازهای درمانی مردم نبود، حتی قبل از شروع جنگ و اسکان هزاران جنگ زده در آن شهر فراموش شده.

پس از شروع جنگ و سرازیر شدن سیل جنگ زده ها، عده زیادی را در شهرک نیمه تمام فرهنگیان جا داده بودند که در حاشیه شرقی شهر و سر راه دریاچه پریشان و پل آبگیه قرار داشت. تا حدود ده سال قبل از آن، تمام مسافران مسیر شیراز به خوزستان و بوشهر از روی همین پل باریک و نیم مخروبه عبور می کردند و  گردنه های خطرناک دو کتل معروف دختر و پیرزن هم رانندگان بی تجربه را به وحشت می انداختند.

ایستادن در صف و صحبت کردن با کارمند خسته پذیرش نتیجه مثبتی برای ناله های ننه نعمت نداشت.  قدم زنان به قسمت های دیگر بیمارستان رفتم شاید که آشنایی پیدا کنم، در آن شب کذایی چنین اتفاقی نیافتاد. دست آخر به سراغ اتومبیل آمبولانس رفتم که در گوشه خلوتی از محوطه بیمارستان پارک شده بود، یک بنز تر و تمیز که حسابی برق می زد، و در فاصله کمی از آن چهار یا پنج نفر روی کرسی های کوتاه چوبی نشسته بودن و در آرامش کامل قلیان می کشیدن. دو نفر از آنها را می شناختم، یکی که راننده آمبولانس بود و دیگری از کارمندان دفتری بیمارستان. از دیدنم خوشحال شدند و یکی از آنها بلند شد و کرسی ش را به من داد تا بنشینم. دیگری هم دستش را در سبدی فرو برد و فنجانی بیرون کشید و گفت: می دانم که تو هم مثل پدرت اهل دود نیستی ولی بنشین و یک چایی با ما بخور، تازه س، همین امروز صبح درستش کردم. همگی خندیدند و متوجه شدم که مشغول اظهار نظر در مورد برنامه جام جهان نمای بی بی سی هستند، در آن روز هایی که لطفعلی خنجی برو و بیایی داشت، همینطور شاداب وجدی که فکر می کنم همسرش بود.

تشکر کردم و گفتم که چای و تفسیر بی بی سی بماند برای بعد، وقتی که  آمبولانس و بیمار به طرف شیراز حرکت کردند . دو برادر  بزرگتر راننده آمبولانس را بیشتر از او می شناختم، بزرگ ترین برادرش، اسدالله ایمانی امام جمعه کازرون بود و نجف همکار سابق من و همسرم در دانشگاه شیراز. نجف را که دبیرستان را در قم و مهندسی را در دانشگاه پهلوی خوانده بود، خیلی ها حسابی می شناختند. خیلی شیک پوش بود و معروف به خوشگذرانی. وقتی که این حضرات به قدرت رسیدند و شمشیرهای برنده انقلاب فرهنگی را کشیدند، این همکار محترم به وحشت افتاد. بلافاصله از تراشیدن ریش خودداری کرد و به جای پوشیدن آن لباس های رنگارنگ به سراغ لباس های دوخت بازار وکیل روی آورد. ولی پرونده ش خراب تر از آن بود که از فیلتر مکتبی های دو  آتشه عبور کند. اما دست روزگار که هرگاه دری را به حکمت  ببندد در دیگری را از رحمت باز می کند، به کمک این همکار ما شتافت. خبر رسید که  شعبه کارخانجات آزمایش در استان فارش مصادره شده و آقا نجف، یعنی برادر امام جمعه محترم کازرون، به عنوان مدیر عامل و رییس هیات مدیره آن منصوب شده است، تکبیر.

 قانع کردن راننده آمبولانس از نگهبان زایشگاه هم سخت تر بود. او ادعا کرد که بخاطر عبور روزانه چندین هزار اتوبوس و کامیون و نفتکش و خودروهای مختلف از مسیرهای اطراف شهر، وظیفه سنگینی بر روی دوش او گذاشته است. در ضمن یادآوری کرد که بسیاری از احتیاجات  جبهه ها هم از طریق همین جاده ها تامین می شوند و کار او نوعی جهاد به حساب میاید، یعنی همان قلیان کشیدن و گوش دادن به رادیو بی بی سی. به او گفتم که بهرحال ظرفیت آمبولانس او فقط یک نفر است و حتی در صورت زخمی شدن دهها نفر در تصادف های اتوبوسی، او فقط یک نفر را به شیراز خواهد برد و نه بیشتر. قبول نکرد که نکرد.

بالاخره به سراغ آخرین گزینه رفتم یعنی استفاده از کرایه کش های شخصی.  به درواز ورودی شهر رفتم و به ماشین ها و راننده ها نگاه کردم. پس از مقایسه امکانات موجود، یک ماشین آریایی را که ظاهرش بهتر و راننده ش معقول تر بنظر می رسید،  انتخاب کردم . با هم به زایشگاه رفتیم. جواد در کنار راننده نشست و صندلی بزرگ و راحت تر عقب را در اختیار ننه نعمت گذاشت تا در سفر دو سه ساعته به شیراز رنج کمتری بکشد.

در حالی که وقایع چند ساعت گذشته را در ذهن مرور می کردم به خانه بر گشتم، با افکاری مغشوش و خاطری آزرده. آرزو می کردم که آن زن دردمند کودکش را  به سلامتی به دنیا بیاورد و زمزمه می کردم که جنگ نعمت نیست. وانت را در کوچه پارک کردم تا صدای بازشدن درب بزرگ فلزی کسی را بد خواب نکند. به آهستگی وارد خانه شدم، همه خواب بودند، تلویزیون روشن بود ولی صدایش را بسته بودند. در کویت هنوز برف های رنگی می بارید.


۱ نظر:

‌دایی علی گفت...

عالی بود، دست مریزاد.