۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

اصغر فرهادی کارگردان "درباره الی" : ظرف چند ماه گذشته, مردم دنیا چهره واقعی ایرانیان را دیدند

پنجشنبه بیست و ششم نوامبر دوهزار و نه – گلد کوست استرالیا
اصغر فرهادی سینماگر موفق ایرانی موفق شد در فستیوال بین المللی آسیا پاسفیک دو جایزه ممتاز را به خود اختصاص دهد. فیلم"در باره الی" جایزه بهترین فیلمنامه را گرفت, علاوه برآن هیات ژوری یکی از دو جایزه بزرگ را هم به خاطر کارگردانی این فیلم به فرهادی تقدیم کرد

در برنامه امسال که برای سومین بار در شهر زیبای ساحلی گلد کوست استرالیا برگزار شد, بیش از هشتصد سینماگر روشنگر از سراسر جهان شرکت کردند
سی و هفت فیلم از شانزده کشور به مرحله نهایی رسیدند و جوایز آکادمی به هنرمندانی از ایران, چین, ژاپن, تایلند, استرالیا, کره جنوبی, اسراییل و فلسطین داده شد
هنگام دریافت جایزه بزرگ, فرهادی گفت این جایزه متعلق به مردمی است که در ماههای اخیر بپا خاسته و چهره واقعی ایران را به جهانیان نشان دادند. او اضافه کرد که امروز بیش از هر زمان دیگر به ایرانی بودن خود افتخار میکند. این سخنان از دل برآمده به دل انبوه شرکت کنندگان در مراسم نشست و با کف زدن ممتد آنان همراه شد

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

فیلمنامه "در باره الی" نوشته اصغر فرهادی برنده جایزه سینمایی آسیا پاسیفیک



برندگان جوایز سینمایی آسیا پاسفیک در روز پنجشنبه بیست و ششم نوامبر دوهزار و نه, برگزیده شده و جوایز خود را دریافت کردند. در برنامه امسال که برای سومین بار در شهر زیبای ساحلی گلد کوست استرالیا برگزار شد, بیش از هشتصد سینماگر روشنگر از سراسر جهان شرکت کردند.

سی و هفت فیلم از شانزده کشور به مرحله نهایی رسیدند و جوایز آکادمی به هنرمندانی از ایران, چین, ژاپن, تایلند, استرالیا, کره جنوبی, اسراییل و فلسطین داده شد.

هیات ژوری را از میان نخبگان سینمایی دنیا برگزیده بودند که تهمینه میلانی, کارگردان پر آوازه کشورمان, هم جزوشان بود.

اصغر فرهادی همچنین بخاطر کارگردانی " در باره الی" یکی از دو جایزه بزرگ آکادمی را هم به خود اختصاص داد. جایزه بزرگ دیگر نصیب الیا سلیمان فلسطینی شد که فیلم " زمانی که از یاد نمیرود" را کارگردانی کرده بود.

جایزه بهترین فیلم به "سامسون و دلیله" از استرالیا داده شد.

برای تقدیر از سینماگران ایرانی که برای شرکت در این مراسم به استرالیا سفر کرده اند, غروب روز جمعه بیست و هفتم نوامبر, جلسه بزرگداشتی در دانشگاه گریفیت بریزبین برگزار می شود که در آن, فیلم "در باره الی" به نمایش در میاید و فرصتی خواهد بود برای آشنایی بیشتر با هنرمندان ایرانی و هنر سینمای پیشروی آن

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

مردن عوض علی کردان یادآور مرگ امیر اسدالله علم و آن رژیم کودتا


چند روز قبل, سرطان خون عوض علی کردان را از پای در آورد تا خانواده اش, رهبر جمهوری اسلامی و کارگزارانش را داغدار کند. هیات دولت هم با صدور اطلاعیه ای رسمی که با غلط املایی هم همراه بود, از او به عنوان یک خادم نمونه نظام, یاد کرد. برادرانی هم که بر صندلی های ریاست مجلس و قوه قضاییه جلوس کرده اند, پیام های مشابهی فرستادند و تاکید کردند که نامبرده در تمام دوران جمهوری اسلامی, با دل و جان درخدمت دستگاه ولایت بوده است

با این مرگ نا بهنگام, خانواده کردان بیشترین صدمه را تحمل کرد. از دست دادن عزیزان, برای هرکسی سخت است, اما آنچه به کمک انسانها میاید همدردی صمیمانه مردم است و تسلیت های قلبی شان و قطره های راستین اشک شان, و دریغا که این خانواده داغدار از جنین موهباتی محروم هستند
برای مردم هم که "خبر مرگی" در کار نبود, چرا که عوض علی, سالها بود که زنده نبود. تقصیر کسی هم نبود, خودش انتخاب کرده بود که زنده نباشد

از بازی های عجیب روزگار اینکه سالها قبل, امیر اسدالله علم هم با همین بیماری به دیار باقی شتافت و بستگانش و رهبر انقلاب سپیدش را سیاه پوش کرد. خدمات طولانی او هم مورد تقدیر زمامداران وقت قرار گرفت و پیام های رسمی مشابهی هم منتشر کردند. اتفاقا ملاقات عزارییل با او هم قبل از شصت سالگی اتفاق افتاد, وعجیبا در زمانیکه نشانه های بیداری مردم هر روزه بیشتر و بیشتر دیده میشد

کردان براستی چهره شاخص, یکدست و نماینده تمام عیار جمهوری اسلامی بود. وی در شناساندن ماهیت نظام و فرم تکامل یافته آن در قالب ولایت مطلقه فقیه, نقش مهمی بازی کرد. او تبلور عینی ذوب شدگان ولایت بود
کمتر کسی می توانست مثل او در برابر چشم مردم و دوربین بایستد و سخنان خلاف حقیقت بگوید و بارها تکرار کند. ایستادن در صحن مجلس و ادعای تحصیل و اخذ مدرک دکترا از یکی از معتبرترین دانشگاههای دنیا, در حالیکه حتی یکبار هم پا به محوطه آن نگذاشته بود, فقط از یک ذوب شده واقعی در کوره ولایت بر میاید و بس. همین کم نظیری و درجه خلوصش بود که کار دستش داد, مورد حسد چکمه پوشان مجلس قرار گرفت, هر چند که صندلی وزارتش را از دست داد اما مهرش در قلب رهبر, صد چندان شد

نطفه جمهوری اسلامی در فضایی هیجان زده از سقوط رژیم کودتا و بر اساس وعده های دروغین و موهوم بسته شد و بدنبال رفراندومی شتابزده و موهومی تر شناسنامه اش را صادر کردند
جان فشانی گسترده مردم برای پاسداری از مرز و بوم ایران زمین, خوش باوری و مایه گذاشتن صادقانه جمعی ساده اندیش, دوختن دهان نخبگان و منفعت پرستی سوداگران , به جلوه گران محراب و منبر فرصت داد تا کاخ دوروغین خود را با خشت های ستم و وحشت و فریب بسازند
رفتار و کردار جسورانه کردان بود که پرده ابهام های دیرین را پاره کرد و درون مایه جمهوری اسلامی و ولایت مطلقه را صادقانه در معرض دید همگان قرار داد, در نمایشگاه کردان چیزهایی عرضه شد که نشان دادن شان, سالها جان نخبگان را می ستاند

امیر اسدالله هم از شاخص ترین چهره های دوران پهلوی بود. خودش از اشرف زادگان خراسان بود و با اشاره نو درباریان, با اشراف زاده ای از فارس پیمان زناشویی بست تا حلقه ای از نجبای جدید بدور خانواده پهلوی درست شود. در کودتای بیست و هشتم مرداد دست داشت و سالها مزدش را میگرفت, از ریاست کل گرفته تا وزرات و حتی صدرات. علم نمکدان شکن نبود و در پای نامه هایش همیشه عنوان "چاکر جان نثار" را میگذاشت تا تکلیفش را با خودش و بقیه روشن کرده باشد, و از همین رو نورچشمی بود و ندیم و وزیر دربار, بستگانش هم همینطور, محرم و همدم و ندیمه
تعظیم و تکریم هایش در آن ردای قورباغه ای شکل, قدرت بیکران سایه خدا را گوشزد میکرد و نشان ها و یراق ها و مدال های زرینش, بادکنک عظمت سلطنت را همواره پر باد تر نشان میداد

گویی دست پرقدرت و بیرحم تقدیر نتوانست جدایی علم و دربار پهلوی را تحمل کند, در زمانی کوتاه پس از رفتن او, کام مرگ بر در دربار پهلوی هم کوبید و تیرهای سست دروازه های تمدن بزرگش را بر سر معماران بساز و بفروش آن پایین آورد
و می گویند چرخ روزگار دلبسته بازی های تکراری است
آیا رفتن کردان را باید به فال نیک گرفت؟

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

در مدح مقام رهبری


رهبر

گویند مرا چو داد مسند
شیطان به بغل گرفتن آموخت

شبها سر کاه دانی من
بی تاب نشست و شیهه آموخت

گوشم بگرفت و چمکران برد
تا هاله شدن به من بیاموخت

یک چرت و دو پرت بر زبانم
اغلاط نهاد و خدعه آموخت

فرزند نهاد در کنارم
بر سطل لجن, تعفن آموخت

پس رذلی من ز پستی اوست
تا رذلم و پست, دارمش دوست


سراینده: محمود ا.ن

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

بد قولی روسها یا بی کفایتی رهبر جمهوری اسلامی؟


دو خبر
اول - رییس کمیسیون امنیت و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی از بد قولی روسها در مورد تحویل دادن موشک های اس 300 گله کرده است
دوم - سخنگوی همین کمیسیون از بدقولی روسها در مورد تاخیر در راه اندازی نیروگاه اتمی بوشهر شکوه کرده است

با توجه به اینکه سکان سیاست های کلان کشور سالهاست که در دست مقامی غیر پاسخگو به نام سید علی خامنه ای است, گله کردن از یک کشور بیگانه, دادن آدرس عوضی به مردم است
آیا در مورد سایر شکست های سیاسی و اقتصادی هم باید از کشوری, نهادی و یا سازمانی گله و شکایت کرد و پرونده را بست؟
آیا وظیفه به اصطلاح نمایندگان مردم فقط این است که به دست بوسی مقام معظم بروند و اموال بیت المال را دو دستی در اختیارش بگذارند تا بر اساس میل و سلیقه شخصی اش هزینه کند؟
آیا در مورد فرار مغزها و نخبگان هم باید از روسها گله کرد؟
در مورد شمش های طلا و دلارهای کشف شده در ترکیه چطور؟
آیا با گله کردن از روسها منافع از دست رفته مان در میدان های نفتی و گازی جنوبی و غربی هم به خزانه باز میگردند؟
جان مسافران به خطر افتاده در سوانح هواپیمایی چطور؟

مجلس خوب است از خود بپرسد, چه مقامی به دریوزگی حق "وتو" نزد روسها و چینی ها میرود و منافع ملتی را پیشکش میکند
اگر مجلس شورای اسلامی, گله کردن را تنها راه برخورد با مشکلات میداند, چاره کار این است که به جای شکوه کردن در تک تک موارد, از فروش هواپیماهای معیوب گرفته تا موشک های تحویل داده نشده و نیروگاه هرگز تکمیل نشده, از روسها به خاطر بی کفایتی
رهبر یک شکایت اساسی بکنند
البته ممکن است از دیوار های مقدس کرملین هم این ندای ملکوتی به گوشتان برسد
چون دوست دشمن است شکایت کجا برید؟

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

شهر زیبا






شهر زیبا
مقدمه
با توجه به مسائل روز و نیز اینکه در اواخر ماه نوامبر, فیلم "در باره الی" ساخته اصغر فرهادی در فستیوال آسیا پاسیفک در گلدکوست استرالیا به نمایش در میاید, کانون ایرانیان کویینزلند و هواداران دموکراسی در ایران, فیلم "شهر زیبا" را بر روی اکران آوردند. در این فیلم ,کارگردان با دیدی هنرمندانه, به موضوع قصاص, دیه و اعدام نو جوانان می پردازد
هر چند که "شهر زیبا" در حدود شش سال قبل ساخته شده, به اکران عمومی رفته و مورد استقبال گرمی قرار گرفته است, اما بر خلاف بسیاری از فیلم های دیگر, اطلاعات بسیار کمی در مورد آن, بر روی اینترنت می توان یافت
این چند سطر تلاشی است برای رفع این کمبود, باشد که انگیزه ای شود برای دست به قلم بردن اهل فن و یا انتشار مطالب موجود بر روی اینترنت
***
"شهر زیبای" اصغر فرهادی, روایت دیگری است از پرواز ملکوتی مرغ عشق در آسمان نا زیبای ما. اعلاء در کانون داستانی است عاشقانه در بستری از واقعیت های نا هنجار و درونی اجتماع بیمار مان. بیننده فیلم, به ناگاه خود را در مقابل چنان مثلثی ازعشق می یابد, که نه عشقش متداول است و نه مثلثش متقارن
اعلاء, عاشقی که در راسی از این مثلث قرار گرفته, گویی خود "فرهادی" دیگر است. اگر فرهاد نظامی, برای نفوذ در قلب شیرین, مجبور به شکافتن دل سنگین کوه بیستون بود, فرهاد فرهادی, برای نجات جان دوست خود, ناگزیر از نرم کردن دل ابوالقاسم است که از سنگ خارا هم سخت تر شده است
در مقابل اعلاء, فیروزه را می بینیم که او هم به سان "شیرین" اسیر عشقی سرکش است ولی او هم عنان خرد را بدست شبدیز هوس نمی سپارد و برای وصال تن, روان را به پستی نمی کشاند
"شیرین" فرهادی در دامنه های بکرو سرسبز شمال آرارت زندگی نمی کند بلکه در کنار ریل های آهنین قطار, در دامنه های جنوبی و خشک البرزی که بدست ما آلوده و چشم خراش شده اند
فیروزه, نه تنها برادر زاده مهین بانو پادشاه ارمنستان نیست, بلکه در زمانه ای زندگی میکند که سنت گرایان به هیچ بانویی اجازه نسشتن بر صندلی حتی وزارت را هم نمی دهند, چرا که به زعم ایشان, زن ضعیفه ای بیش نیست. او نه شبدیزی دارد و نه فراغتی برای رفتن به شکار تا شاپور نقاش, تصاویر افسونگرانه ای از خسرو پرویز را در سر راهش بگذارد و او را گرفتار طلسم عشق کند. او بچه بغل, به بیمارستان میرود تا شکم هر دو را شرافتمندانه سیر کند. از پدر فرزندش هم جدا شده چون نانی که از معتاد کردن دیگران بدست میامده , از گلویش پایین نمیرفته است, اما شور بختانه مجبور است که این جدایی را از دید دیگران مخفی کند تا راحتش بگذارند, در جامعه سنتی, زن نیازمند سایه مرد است, حتی اگر معتاد و بزهکار باشد
اکبر, راس سوم این مثلث عشق, برادر کوچکتر فیروزه, در انتظار طناب اعدام, روزهای مانده تا هجده سالگی را در زندان, یکی یکی می شمارد. این پسر بی سرپرست و تشنه محبت, در شانزده سالگی در دام عشقی کودکانه می افتد, تا کم تجربگی عشاق نوجوان, بی خردی و نامهربانی پدر معشوق و سنت های منسوخ اجتماعی, دست بدست هم دهند و او را به ورطه نابودی بکشانند
عشاق نوجوان که امیدی به وصال نمی بینند, جان باختن در راه عشق را تنها راه نجات می یابند
در اجرای این نقشه کودکانه و نا تمام مانده , ملیحه جان می سپارد و اکبر به عنوان قاتل, به پشت میله ها میرود تا بدار آویخته شود
اکبر هم بسان "خسرو" در نو جوانی عشق اسیر شده است, اما چون تنگدست است برای وصال نه از خزانه سلطنتی بلکه از جان مایه می گذارد و به دام می افتد. بر خلاف خسرو, به اکبر فرصتی داده نمی شود تا دل به هر مهرویی ببندد و بدنبال تمنا های دل از بارگاه امپراطور روم تا عشرتکده شکر اصفهانی را بیازماید تا سر انجام پی ببرد که معشوق حقیقی اش, همان شیرین است
فقر و نیاز و بی کسی, اعلاء را به جرم دزدی روانه زندان میکند, همان بندی که در محله شهر زیباست و در آن, اکبر در وحشت پا گذاشتن به سن قانونی است, روز و شب کابوس می بیند, صمیمتی بین این دو شکل میگیرد
وقتیکه اعلاء از پشت میله ها بیرون میاید, تلاش برای نجات جان اکبر , فیروزه را در سر راهش قرار میدهد, تا خود گرفتار عشق این دختر پاک وبی پناه شود
فرامرز قریبیان که نقش ابوالقاسم, پدر ملیحه دوست دختر مقتول اکبر, را بازی میکند, با توانایی و پختگی هنریش , بافت سنتی جامعه را به تصویر می کشاند. این پدر سیاهپوش و متدین, قصاص را بر عفو ترجیح میدهد اما برای اجرای حکم شرعی توانایی مالی ندارد. وقتیکه به او میگویند خونبهای دخترش, نصف خونبهای اکبر است, و پرداخت نیمه دیگر به خانواده اکبر, تنها راه رسیدن به هدف است, به هر دری می کوبد, حتی فروش خانه مسکونی خود, که همه تلاش هایش با همت اعلاء و همکاری همسر ابوالقاسم بی نتیجه می مانند
آهو خردمند در نقش همسر دوم ابوالقاسم, که خود قربانی دیگری ازخشونت ها و بیرحمی های وی است, قصاص را عاقلانه نیمداند و به چاره جویی می پردازد
نهایتا پدر مقتول, با این پیشنهاد موافقت میکند که اگر اعلاء با نا دختری افلیج او ازدواج کند و دیه دخترش را نیز بپردازد, او هم در مقابل از قصاص اکبر چشم می پوشد, و خونبهای بدست آمده را هزینه معالجه نادختری خواهد کرد
اعلاء بر سر دوراهی است, عشق سوزانش به فیروزه و تعهدش به نجات جان اکبر, دوستی که خود در راه دل دادگی, به دام افتاده است
در داستان خسرو و شیرین, گنجوی, پایان غم انگیز این دلدادگی را برایمان بازگو میکند تا یاد مان نرود که " در مسلخ عشق نکشند جز نکو را
حسرو که نهایتا برای وصال شیرین, در مقابل شروط او گردن خم کرده است, از عشق پاک فرهاد به همسرش رنج می برد. او که از هر چاره ای برای منصرف کردن فرهاد, بازمانده است, دست به خدعه میزند و با انتشار خبر دروغین مرگ شیرین, او را از پای در میاورد, چرا که برای فرهاد, مرگ از زندگی کردن پس از شیرین, شیرین تر است
خسرو در نبرد قدرت بدست شیرویه, برادر خود, از پای در میاید, و شیرین هم برای آنکه تسلیم خواست نفسانی او نشود, جان به جان آفرین می سپارد تا داستان این هر سه دلدادگان برای همیشه جاودان شود
فرهادی پایان این ماجرا را برایمان نمی گوید تا بیننده در حالی سالن نمایش را ترک کند که کماکان حلقه طناب بر بالای سرش می بیند, و پرسش هایی در ذهنش شکل میگیرند
از جمله این سئوالات اینکه, اگر قدرت شعله های سرکش خشم و وسوسه های ویرانگر انتقام جویی انسان چنان است که می تواند دل او را از سنگ خارا هم سخت تر کند, دامنه توانایی های خرد راهبر و روح لطیفش تا به کجاست؟
اگر تلاشهای اعلاء به نتیجه برسد و اکبر از این مهلکه جان سالم ببرد, چه کسی جان سایر اکبرها را نجات خواهد داد؟ زمانیکه میدانیم تعداد اکبر ها بسیار است ولی شماره دوستانی از جنس "اعلاء" نادر و کمیاب
از نظر هنری, این فیلم امتیازات فراوانی دارد, جریانی روان و یکدست, فاقد حاشیه های دور انداختنی, حرکت ها و مکث های هنرمندانه دوربین, دیالوگهای منطقی و طبیعی, بازیهای خوب و باور کردنی, و موسیقی متنی همخوان و همراه
فیلمساز توانایی آنرا دارد که بدون توسل به عواملی نظیر خشونت, بیننده را به دنبال خود بکشاند, ولی به هیچوجه این را نباید به حساب انکار و یا دست کم گرفتن وجود خشونت در جامعه گذاشت, ما مستقیما شاهد کتک خوردن های فیروزه نیستیم ولی ازپرتاب شدن او به کوچه, درد ضربات مشت و لگد را بر بدن خود احساس می کنیم. از گفته های شکوه آمیز زن ابوالقاسم هم همینطور, " آیا شده که دستت را جز برای کتک زدن, بطرف من دراز کرده باشی؟"
هرگاه ناخواسته, توجه بیننده از جنبه های حماسی این داستان عشقی دور شود, اشاراتی هنرمندانه به کمکش میاید, از جمله تصویر جهان پهلوان, بر دیوار غذاخوری, همانجا که نوازنده دوره گرد "سلطان قلبها" را می نوازد و می بینیم که چگونه عشق می تواند, دو سلطان را نه در اقلیمی بلکه در کنجی هم بگنجاند
اصغر فرهادی سینماگری است که می تواند در عرصه بین المللی هنر هفتم, شگفتی آفرین شود
بازیگری هنرمندانی چون ترانه علیدوستی و اکبر انصاری دوست داشتنی و به یادماندنی است

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

! اگر رفسنجانی نجف آبادی بود

آن مک فارلن بخت برگشته برای معاملات پنهانی اسلحه به هیلتون تهران نمیامد , و نیازی به آن آرتیست بازی ها و پاسپورت های ایرلندی و چه و چه نبود

آن روزنامه سوری هم موردی برای افشاگری پیدا نمی کرد تا به جرم آن, خون هایی در اینجا ریخته شود

آن جنگ خونین و پرهزینه هم آنقدر ها طول نمی کشید تا هزاران هزار نفر دیگر یتیم و بیوه و داغدارشوند

آن هزاران عزیز در بند را هم به سوی جوخه های مرگ نمی فرستادند

آن طلبه کج فهم هم بر تخت ولایت نمی نشست تا روی سیاه شاه و صدام را سپید کند

آن باند های ضربت زیرزمینی هم سازماندهی نمی شد تا طناب و تیغ بر گردن اندیشمندان بیتدازد

آن زد و بند ها و ریخت و پاش های کلان هم مردم را به ستوه نمی آورد تا گرفتار این شیاد شوند

و دیگر نبازی به این جنبش بزرگ ملی نبود